5904 هركه منكر شد ازيشان كافر است * در جهنم او قرين آذر است
وانكه كرد اقرار و ايشان را شنود « 1 » * سوى جنت حق برو درها گشود
دشمنش را كرد قهر اندر سقر * دوستش را داد در جنت مقر
5907 پس يقين شد بىولى بيگانهاى * چون محب او شدى از خانهاى
سوى حق بىاو يقين دان راه نيست * هيچكس مقبول آن درگاه نيست
در حضور و غيبت او را دار دوست * تا نمايد مر ترا ديدار دوست
5910 خود دوى نبود چو نيكو بنگرى * زان نمايد دو كه صورت اندرى
اين منى و اين توى آمد حجاب * زين دو بگذر تا گشايد بر تو باب
نور حق است آن بشر بگذر ز تن * تا عيان بينى جمال ذو المنن
5913 زو گشايد راه سوى كردگار * خدمت او را به صد جان پاس دار
تا شود خشنود از تو او مگر * جز رضاى او مجو چيزى دگر
گر نمايد ظاهراً با تو رضا * هين مكن تكيه بر آن و با خود آ
5916 بين كه روشن شد دلت از نور او * تا رسيد « 2 » اندر تو زان گلزار بو
چون ببينى « 3 » در درون داد ورا * دمبهدم از نور ايجاد ورا
جنتى بينى درون جان خود * گشته حيران اندر آن روضه خرد
5919 جوىها در وى روان از شهد و شير * حوريان خوب چون بدر منير
چون دل او در رضا آرد عمل * آفتابى دان كه تابيد از حمل
زو بخندد هم بهار و هم نهار * زو شود تازه درخت و سبزهزار « 4 »
5922 چونكه برگ شاخ جان بينى سياه * روشن است اين چون ندانى خشم شاه
آفتاب شاه در برج عتاب * مىكند رو را سياه اى ناصواب
چونكه پر باشى ز ظلمت روز و شب * هر دم از حالات ناخوش بىسبب
5925 دان كه راضى نيست از تو آن عزيز * چون ندارى از كرومش يك مويز
پس مشو غره به ظاهر گر ترا * پيش خواند يا نوازد از رضا
زان رضا مىجو درون خود نشان * ور نيابى دان كه از توست او رمان
5928 خدمتش را نوع ديگر كن ز جان « 5 » * بوكه گردد پيش او مقبول آن
جهدها مىكن چنين هر روز و شب * صبر را در پيش گير و مىطلب
هامش
( 1 ) - مج : شنيد
( 2 ) - مج : رسد
( 3 ) - مج : نبينى
( 4 ) - مج : مرغزار
( 5 ) - مج : به جان