تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 266

مساهمون:

ص٢٦٦
5904 هركه منكر شد ازيشان كافر است * در جهنم او قرين آذر است وانكه كرد اقرار و ايشان را شنود « 1 » * سوى جنت حق برو درها گشود دشمنش را كرد قهر اندر سقر * دوستش را داد در جنت مقر 5907 پس يقين شد بىولى بيگانه‌اى * چون محب او شدى از خانه‌اى سوى حق بىاو يقين دان راه نيست * هيچ‌كس مقبول آن درگاه نيست در حضور و غيبت او را دار دوست * تا نمايد مر ترا ديدار دوست 5910 خود دوى نبود چو نيكو بنگرى * زان نمايد دو كه صورت اندرى اين منى و اين توى آمد حجاب * زين دو بگذر تا گشايد بر تو باب نور حق است آن بشر بگذر ز تن * تا عيان بينى جمال ذو المنن 5913 زو گشايد راه سوى كردگار * خدمت او را به صد جان پاس دار تا شود خشنود از تو او مگر * جز رضاى او مجو چيزى دگر گر نمايد ظاهراً با تو رضا * هين مكن تكيه بر آن و با خود آ 5916 بين كه روشن شد دلت از نور او * تا رسيد « 2 » اندر تو زان گلزار بو چون ببينى « 3 » در درون داد ورا * دم‌به‌دم از نور ايجاد ورا جنتى بينى درون جان خود * گشته حيران اندر آن روضه خرد 5919 جوىها در وى روان از شهد و شير * حوريان خوب چون بدر منير چون دل او در رضا آرد عمل * آفتابى دان كه تابيد از حمل زو بخندد هم بهار و هم نهار * زو شود تازه درخت و سبزه‌زار « 4 » 5922 چونكه برگ شاخ جان بينى سياه * روشن است اين چون ندانى خشم شاه آفتاب شاه در برج عتاب * مىكند رو را سياه اى ناصواب چونكه پر باشى ز ظلمت روز و شب * هر دم از حالات ناخوش بىسبب 5925 دان كه راضى نيست از تو آن عزيز * چون ندارى از كرومش يك مويز پس مشو غره به ظاهر گر ترا * پيش خواند يا نوازد از رضا زان رضا مىجو درون خود نشان * ور نيابى دان كه از توست او رمان 5928 خدمتش را نوع ديگر كن ز جان « 5 » * بوكه گردد پيش او مقبول آن جهدها مىكن چنين هر روز و شب * صبر را در پيش گير و مىطلب
هامش
( 1 ) - مج : شنيد ( 2 ) - مج : رسد ( 3 ) - مج : نبينى ( 4 ) - مج : مرغزار ( 5 ) - مج : به جان
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 266 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو