در تصور نايد آن جاه و علو * تا كنم تقرير آن معنى به تو
هرچه گويم باشد او برتر از ان * پس ببندم از بيانش من لبان
5853 گر بود بختت رسد آن از خدا * تو عنايت را همىجو در دعا
خود ز اهل دل رسد رحمت مدام * پس ازيشان جوى رحمت صبح و شام
زانكه ايشانند حاكم در جهان * گرچه هستند از همه خلقان نهان
5856 جمله حق را ترجمان و مظهرند * خلق را زين پست بالا مىبرند
پيش ايشان هركه او پستى نمود * بر شود بالا نماند در فرود
چشم هركو ديد از آن مردان يكى * گردد ايمن از بلاها بىشكى
5859 گرچه بد باشد چو شد مقبول او * كار او گردد از آن حضرت نكو
هست بىشك حق منزه از جهان * ليك دارد با ولى ميلى نهان
عشقبازى مىكند حق با دلش * هين ميفت اندر غلط ز آب و گلشن
5862 مر ورا بينى چو خود شكل بشر * جنس خود دانى از آن افتى ز خر
ظاهر شكلش ببندد چشم تو * تا نهان ماند ز تو آن حسن و رو
واى اگر بينى ورا بىنقش تن * نيست گردى در زمان از خويشتن
5865 محو گردى همچنانك از خور ظلام * نيست گردد هستى و بودت تمام
گر بود بختت ورا دانى كه هست * نور يزدان برتر از بالا و پست
بلكه حق با اوست چون جان در بدن * صورتش بر نور حق چون پيرهن
5868 دايم آن دل هست منظور خدا * يك زمان نبود خدا ز وى جدا
هركه شد مقبول اهل دل دمى * يابد از حق شادمانى بىغمى
زانكه حق بر دوستش رحمت كند * عكس آن بر دشمنش لعنت كند
5871 گير عبرت از بليس و جراتش * تا نگردى ز اهل لعنت سر مكش
دوست و دشمن از ولى پيدا شود * بىولى از خلق حق فارغ بود
[ در تفسير : ما وسعنى سمايى و لا ارضى الا وسعنى قلب عبد المؤمن ]
در بيان آنكه حق تعالى تمامت مخلوقات را آفريد « 1 » و همه را مىپرورد و هستى جمله ازو است .
پس خدا را كس ضد و دشمن نباشد كه : لا ضدّ له و لا ندّ له . ليكن از آب و گل بندهاى آفريد جنس خلقان . و در وى سر خود را تعبيه كرد . و او را به قرب و محبت خود مخصوص گردانيد . بلكه دل او تخت خداست زيرا مىفرمايد : ما وسعنى سمايى و لا ارضى الا وسعنى قلب عبد المؤمن ، در آسمان و
هامش
( 1 ) - مج : حق تعالى آفريد