ماند مقبول و مقيم اندر جنان * دايما بر تخت شاهى شادمان
رنج هركو بيش ديد او پيش برد * زنده گردد هركه اندر عشق مرد
5826 مردن اندر عشق يزدان زندگى است * در جهان جان ورا پايندگى است
اين خودى توست پرده از خدا * چون فنا گردى رسى اندر بقا
پر ز غيرى شو تهى از غير حق * تا ببينى در درونت خير حق
5829 خانه ديو است دايم سينهات * مىفزايد حرص و خشم و كينهات
چون رود شيطان ز خانه جسم تو * نوع ديگر گردد از حق قسم تو
قسم تو از ديو بد جرم و گناه * قسم تو زين پس شود وحى إله
5832 چون درون خالى شود از ديو و دد * تابد اندر باطنت نور احد
هست دل در باطنت تخت خدا * تخت را هين پاك مىدار از هوا
تا كه آيد هر دم آن سلطان به تخت * از كرم بخشد ترا اموال و رخت
5835 پاك مىكن تخت حق را از كسان * مىكنش جاروب از نقش خسان
تا بود آماده تختش بهر او * هيچ ياغى را مهل در شهر او
چونكه دارى پاكش از اغيار تو * بىدوى خوش يك شوى با يار تو
5838 خانه دل كعبه گردد بعد از آن * پس ملايك را شود دل آشيان
صفصف اندر دل ملك بينى روان * چون روان در جسم تو روز و شبان
هم خدا پيدا شود بر تخت دل * گرچه دل باشد درون آب و گل
5841 مخزن حق است دل چون بنگرى * نقد باقى بىشكى از دل برى
آن قلوب مؤمنين را مصطفى * نى خزاين خواند اى يار صفا
پس خزاين را از آن دل جو مدام * غير آن دل را مجو در خاص و عام
5844 تا برى زان دل گهرهاى غريب * بىعدد هر دم ز داد آن حبيب
هرچه مىجويى ازو يا بى يقين * دامنش را گير و جز رويش مبين
منگر او را همچو خود شكل بشر * كو ز سر تا پاست انوار و نظر
5847 مىنمايد تن ولى جان است او * هست هر جزوش يقين بيناى هو
بندگى او ترا شاهى دهد * ملكتى از ماه تا ماهى دهد
ماه چى ماهى چى درياى چى * صورت « 1 » چى معنى چى اى اچى
5850 از طريق گفت مىگويم چنين * ورنه آن دولت كجا ماند بدين
هامش
( 1 ) - مج : صورتى