از خدا باشى هميشه زنده تو * در بهشت وصل حق پاينده تو
چون ورا باشى بود او هم ترا * دارد ز لطف و كرم محرم ترا
5778 كان لله چونكه گردى در طلب * هم از آن تو شود بىريب « 1 » رب
اين محبت زوست كه يحبهم * خود محب از وى شدى اى گشته گم
از چنان جستن نماند هيچ درد * عكس آن جستن ترا جويانت كرد
5781 پس ازو باشد همه احوالها * همچنين افعالها و اقوالها
جمله او را دان و غير او مبين * دايما در آسمان و در زمين
ز آفرينش دان كه حق خود را نمود * تا ورا بينى ز صنعش اى عنود
5784 تا شوى حيران برو از صنع او * تا ورا بينى عيان بىپرده تو
نى كه هركس را تو از كردار او * مىببينى و شود معلوم تو
كو بد و يا نيك و يا درد است و صاف * هست از زمره بدان يا از عفاف
5787 معنى هر شخص مىگردد پديد * گرچه چشم صورتت آن را نديد
ليك از كردار مىبينى عيان * مىشود محبوب تو آن كس ز جان
همچنين از صنع حق مىبين ورا * آنچنانكه انبيا و اوليا
5790 چون ز صنع حق ز حق آگه شوى * همچو مردان واله اللّه شوى
چون ورا بينى معين از جهان * پس ترا زان پس نمايد صد چنان
چونكه درس اوّلت معلوم شد * همچنانكه بايد آن مفهوم شد
5793 پس ز رحمت درس تو بدهد ترا * زان جهان نوربخش جانفزا
كان جهان از نور باشد نى ز خاك * باشد از درد فنا صافى و پاك
بىنهايت هر دمى ملكى برى * بىسر فانى ترا بخشد سرى
5796 خود سرى « 2 » آن است كان باقى بود * در بقا دايم حقش ساقى بود
عمر را ضايع مكن چون غافلان * تا نگردى نيست همچون آفلان
چو فَفِرُّوا گفت إِلَى اللَّهِ در نبى * در خدا بگريز ازين دار فنا
5799 تا بمانى باقى اندر ظل او * باش پيوسته ز جان در جستوجو
زين نهنگ دهر در يزدان « 3 » گريز * خون خود را رو به دست خود مريز
هيچكس خود را به دست خود كشد * يا كه خود را بر سر دارى كشد
5802 رو چنين ظلمى مكن بر خويشتن * رحم كن بر خويش و بر كفران متن
هامش
( 1 ) - ريب : شك
( 2 ) - مج : سراى
( 3 ) - مج : زندان