تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 260

مساهمون:

ص٢٦٠
از خدا باشى هميشه زنده تو * در بهشت وصل حق پاينده تو چون ورا باشى بود او هم ترا * دارد ز لطف و كرم محرم ترا 5778 كان لله چونكه گردى در طلب * هم از آن تو شود بىريب « 1 » رب اين محبت زوست كه يحبهم * خود محب از وى شدى اى گشته گم از چنان جستن نماند هيچ درد * عكس آن جستن ترا جويانت كرد 5781 پس ازو باشد همه احوال‌ها * همچنين افعال‌ها و اقوال‌ها جمله او را دان و غير او مبين * دايما در آسمان و در زمين ز آفرينش دان كه حق خود را نمود * تا ورا بينى ز صنعش اى عنود 5784 تا شوى حيران برو از صنع او * تا ورا بينى عيان بىپرده تو نى كه هركس را تو از كردار او * مىببينى و شود معلوم تو كو بد و يا نيك و يا درد است و صاف * هست از زمره بدان يا از عفاف 5787 معنى هر شخص مىگردد پديد * گرچه چشم صورتت آن را نديد ليك از كردار مىبينى عيان * مىشود محبوب تو آن كس ز جان همچنين از صنع حق مىبين ورا * آن‌چنان‌كه انبيا و اوليا 5790 چون ز صنع حق ز حق آگه شوى * همچو مردان واله اللّه شوى چون ورا بينى معين از جهان * پس ترا زان پس نمايد صد چنان چونكه درس اوّلت معلوم شد * همچنان‌كه بايد آن مفهوم شد 5793 پس ز رحمت درس تو بدهد ترا * زان جهان نوربخش جان‌فزا كان جهان از نور باشد نى ز خاك * باشد از درد فنا صافى و پاك بىنهايت هر دمى ملكى برى * بىسر فانى ترا بخشد سرى 5796 خود سرى « 2 » آن است كان باقى بود * در بقا دايم حقش ساقى بود عمر را ضايع مكن چون غافلان * تا نگردى نيست همچون آفلان چو فَفِرُّوا گفت إِلَى اللَّهِ در نبى * در خدا بگريز ازين دار فنا 5799 تا بمانى باقى اندر ظل او * باش پيوسته ز جان در جست‌وجو زين نهنگ دهر در يزدان « 3 » گريز * خون خود را رو به دست خود مريز هيچ‌كس خود را به دست خود كشد * يا كه خود را بر سر دارى كشد 5802 رو چنين ظلمى مكن بر خويشتن * رحم كن بر خويش و بر كفران متن
هامش
( 1 ) - ريب : شك ( 2 ) - مج : سراى ( 3 ) - مج : زندان