از كمان « 1 » چون تير جست افغان چه سود * چه برى ز افغان چو سر از تن ربود
5706 عمر ضايع گشت و ماندى زار و عور * بىنصيب از داد حق محروم و دور
نفس را كش دوست مىپنداشتى * با وىات مىبود دايم آشتى
غير او خود مر ترا دشمن نبود * زو بتر در ره ترا رهزن نبود
5709 چون ز افسونش فتادى در بلا * بعد ازين مىبين عنا اندر عنا
باشدت از حق جزا نار جحيم * تا در آن مانى تو بىعونى مقيم
قرنها در وى بمانى در عذاب * در غم و تلخى خراب اندر خراب
5712 بعد از آن درد و سوز « 2 » بىكران * رحمتى جوشد ز لطف مستعان
در دل اهل دلى رحمت نهد * تا كه بعد از ياس « 3 » او منيت دهد
عاصيان را مصطفى خواهد ز حق * در دعا گويد كه يا رب الفلق
5715 امتم را چون كه داديشان جزا * ناسزايان را رسد از تو سزا
بخش ايشان را به من اى كردگار * تا رهند ايشان همه از سوز نار
چون شفيع مجرمان گردد رسول * زو شفاعت را كند يزدان قبول
5718 پس بگويد يا رسول مجتبى * رو برون كن از جهنم جمله را
او درآويزد به دوزخ آستين * چون مگس چفسند بر وى اهل دين
پس درون حوض كوثر مصطفى * آستين را برفشاند از صفا
5721 مجرمان افتند در كوثر درون * هر يكى گردد چو مه و آيد برون
پاك گردند از گناه ايشان در آب * حالشان معمور و خوش بعد از خراب
همچنانكه مؤمنان زيبا شوند * شاد و خندان جانب جنت روند
5724 بعد دوزخ جايشان گردد جنان * همنشين گردند ابد با مؤمنان
كافران را نبود از دوزخ خلاص * جمله بگدازند ز آتش چون رصاص « 4 »
تا ابد مانند در نار جحيم * از رجا نوميد و در سوزش مقيم
5727 اين براى اهل صورت گفته شد * زانك ازيشان سر اين بنهفته بد
دارد اين سر شرح ديگر در درون * گرچه كردم شرح اين نوع از برون
اهل صورت را به معنى راه نيست * غير محرم زان حرم آگاه نيست
5730 حال عاقل را نداند طفل خرد * لفظ تازى را چه داند « 5 » مرد كرد
هامش
( 1 ) - مج : آن كمان
( 2 ) - مج : سوزى
( 3 ) - اصل : باس
( 4 ) - رصاص : قلع ، ارزيز
( 5 ) - مج : نداند