حال معنى خود وراى گفتهاست * گرچه گفتوگوى از معنى بخاست
ليك معنى هست بيرون زين صور * اهل صورت را نباشد زان خبر
5733 تا ز صورت نگذرى كلى تمام * سر معنى را ندانى و السلام
نى منى اندر رحم ره مىرود * عاقبت زان سير صورت مىشود
بعد از آن چون از رحم آيد برون * در نما و نشو مىگردد فزون
5736 چون شود بالغ مكلف مىشود * جانش از طاعت مشرف مىشود
مىشود در دين ورا نشو و نما * مىشود هم در ره حق پيشوا ما خَلَقْتُ الْجِنَّ وَ الْإِنْسَ خدا * گفت بهر يعبدون اندر نبى
5739 سير خود اين است و بود آن بهر دين * آدمى را ساخت حق از بهر دين
چون ترا بهر عبادت آفريد * حق تعالى تا شوى او را مريد
دايما شكرش كنى طاعت تنى * خير كارى تا شوى فردا غنى
5742 گرددت نشو نمايى آن طرف * تا رسد بعد از تمامى صد شرف
هستى تو بهر دين است اين بدان * چون نباشد دين شوى رد مهان « 1 »
[ در بيان آنكه حق تعالى تن آدمى را از چهار عنصر آفريد و . . . ]
در بيان آنكه حق تعالى تن آدمى را از چهار عنصر آفريد ، جان حيوانى نتيجه آن تن است و چنين جان جنس تن است قابل فنا . فرمود كه « 2 » اين تركيب را بقايى نيست . رحمت كرد و گفت كه بندگى من بجا آريد از پنج نماز و ذكر و فكر و صوم و جهاد در اوامر و نواهى تا ازين تركيب روحى حاصل شود كه آن باقى ماند . هركه بورزد و امر حق را بجاى آرد چنين روحى حاصل كند كه نميرد ، كه : المؤمنون لا يموتون بل ينقلبون من دار الى دار . و آنچنان روح كه از طاعت حاصل شود روح حيوانى را كه خواست فانى شدن ، باقى و پاينده كند . چنان كه كيميا مس را زر مىكند جان فانى نيز از ورود آن جان باقى شود . و الله اعلم .
آدمى را حق ز خاك ايجاد كرد * خانه جسم ورا بنياد كرد
5745 ز آتش و از خاك و از آب و ز باد * اينچنين صورت ورا از جود داد
پس بفرمودش كه شكر اين بكن * تا فزايد نور و علم دين بكن
زانكه شاكر را زيادت اجر شد * زان سبب از حق ورا اين امر شد
5748 تا كه از شكر اجر را افزون برد * تا ز جود و نعمت من بر خورد
مىبرد مؤمن عطا از ذكر و شكر * مىكند از بادههاى « 3 » شكر سكر
هامش
( 1 ) - مج : رد و مهان
( 2 ) - مج : « فرمود كه » ندارد
( 3 ) - اساس : ياد