بعد از آن قطرهاش مگو درياش خوان * بر همه اسرار دل بيناش دان
5679 قطره عين بحر گردد چون رسد * اندر آن درياى وحدت بىحسد « 1 »
نعت او گردد انا الحق آشكار * چون ز خود بگذشت و شد حق آشكار
همچو خويش او را مبين بگذر ز خود * كو برون است از جهان نيك و بد
5682 ترك خود كن تا خدا يارت شود * بىحجابى پيش وى بارت شود
اين خودى پرده است برگيرش ز پيش * تا شوى اندر كمى افزون و بيش
اندر آن خرمن خودى يك دانهاى است * يا ز شهر بىكران يك خانهاى است
5685 دانه را بگذار تا خرمن برى * خانه را به فروش تا شهرى خرى
هين بخر با قلب نقد با عيار * بگذر از فانى كه مانى پايدار
رو ز هستى سوى ملك نيستى * تا بدانى خويشتن را كيستى
5688 جملگى جانى و پندارى تنى * نى « 2 » ظلامى بلكه نور روشنى
اين خودى فانى است اندر خود ممان * بىخودى را جو كه مانى جاودان
خودپرستى را بهل حق را پرست * زانكه هركو مرد از خود باز رست
5691 دوستدار خود مشو كو دشمن است * مىنمايد همره اما رهزن است
مىشود مانع ترا از ارتقا * تا شوى فانى و محروم از لقا
آنكه رخت تن برد گويى عدو است * وانكه رخت جان برد نى صد چو اوست
5694 اين تن تو رخت جان را مىبرد * عقل و دينت را به حيلت مىخورد
ليك از غفلت نمىدانى چه برد * برد صافت را و ماندى قشر و درد
رهزن ظاهر ز تو رختت برد * رهزن باطن ز تو بختت برد
5697 بردن آن است و توى غافل از آن * شستهاى دلشاد در غبن و زيان
عمر باقى را ز تو اين نفس برد * بىصفايى كرد قوتت را ز درد
دمبهدم حالت ازو نحس است و بد * من چه گويم كو ترا چون راه زد
5700 دوستدار دشمن خويشى ز جهل * همچنين خواهد ترا كشتن به مهل « 3 »
مىدهد عمر عزيزت را به باد * در چنين غبنى ز نادانى تو شاد
عاقبت هنگام رحلت از عند * بينوا در گور تاريكت كند
5703 دشمنى او بدانى آن زمان * كشف گردد بر تو آن غبن و زيان
تا چهسان كرد او بدىها بىعدد * تا فكندت خوار و مجرم در لحد
هامش
( 1 ) - مج : جسد
( 2 ) - مج : بى
( 3 ) - مهل : نرمى ، آهستگى