تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
بعد از آن قطره‌اش مگو درياش خوان * بر همه اسرار دل بيناش دان 5679 قطره عين بحر گردد چون رسد * اندر آن درياى وحدت بىحسد « 1 » نعت او گردد انا الحق آشكار * چون ز خود بگذشت و شد حق آشكار همچو خويش او را مبين بگذر ز خود * كو برون است از جهان نيك و بد 5682 ترك خود كن تا خدا يارت شود * بىحجابى پيش وى بارت شود اين خودى پرده است برگيرش ز پيش * تا شوى اندر كمى افزون و بيش اندر آن خرمن خودى يك دانه‌اى است * يا ز شهر بىكران يك خانه‌اى است 5685 دانه را بگذار تا خرمن برى * خانه را به فروش تا شهرى خرى هين بخر با قلب نقد با عيار * بگذر از فانى كه مانى پايدار رو ز هستى سوى ملك نيستى * تا بدانى خويشتن را كيستى 5688 جملگى جانى و پندارى تنى * نى « 2 » ظلامى بلكه نور روشنى اين خودى فانى است اندر خود ممان * بىخودى را جو كه مانى جاودان خودپرستى را بهل حق را پرست * زانكه هركو مرد از خود باز رست 5691 دوستدار خود مشو كو دشمن است * مىنمايد همره اما رهزن است مىشود مانع ترا از ارتقا * تا شوى فانى و محروم از لقا آنكه رخت تن برد گويى عدو است * وانكه رخت جان برد نى صد چو اوست 5694 اين تن تو رخت جان را مىبرد * عقل و دينت را به حيلت مىخورد ليك از غفلت نمىدانى چه برد * برد صافت را و ماندى قشر و درد رهزن ظاهر ز تو رختت برد * رهزن باطن ز تو بختت برد 5697 بردن آن است و توى غافل از آن * شسته‌اى دلشاد در غبن و زيان عمر باقى را ز تو اين نفس برد * بىصفايى كرد قوتت را ز درد دم‌به‌دم حالت ازو نحس است و بد * من چه گويم كو ترا چون راه زد 5700 دوستدار دشمن خويشى ز جهل * همچنين خواهد ترا كشتن به مهل « 3 » مىدهد عمر عزيزت را به باد * در چنين غبنى ز نادانى تو شاد عاقبت هنگام رحلت از عند * بينوا در گور تاريكت كند 5703 دشمنى او بدانى آن زمان * كشف گردد بر تو آن غبن و زيان تا چه‌سان كرد او بدىها بىعدد * تا فكندت خوار و مجرم در لحد
هامش
( 1 ) - مج : جسد ( 2 ) - مج : بى ( 3 ) - مهل : نرمى ، آهستگى