تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 255

مساهمون:

ص٢٥٥
نى كه با هرچه شوى مشغول تو * رنگ آن گيرى اگر بد يا نكو 5652 هرچه در پيش آيدت از خير و شر * مىپذيرى رنگ آن نيكو نگر در بدى و نيكوى و نفع و ضر * چون روى بينى درون خود اثر عين آن حالت شوى بىشك يقين * پس برو از جان و دل طاعت گزين 5655 صِبْغَةَ اللَّهِ گفت در قرآن خدا * بشنو اين از جان و دل اى كدخدا رنگ از حق گير از باطل مگير * پند يزدان را ز جان و دل پذير هين گذر از خود همىرو در خدا * تا نمانى از خدا دور و جدا 5658 كرد مبدل دم‌به‌دم چون سنگ لعل * تا ز نور خود بگيرى رنگ لعل مىرو از سنگى به لعلى دم‌به‌دم * تا به كلى وارهى از رنج و غم بد همىده نيك مىبرد در عوض * تا ز تبديلت شود حاصل غرض 5661 اين تجارت را همىكن با خدا * مىستان از يك فنا صد گون بقا پس بده خود را در آن حضرت كه تا * رنگ آن گيرى شوى از خود جدا باش اندر ذكر و طاعت بىريا * تا شوى مقبول حق چون اوليا 5664 تا پذيرى دم‌به‌دم تغيير ازو * وصف شيطانى رود كلى ز تو دايما مىباش ثابت در طلب * رو مگردان گرچه پيش آيد تعب چونكه باشى صابر اندر راه دين * آخر از طاعت رسى اندر يقين 5667 چون شود عين اليقين احوال دل * همچو دل گردد منور آب و گل جسم تو مبدل شود گردد چو جان * در جهان روح گردى خوش روان چون ز دردى صاف گردد جان و تن * متصل گردد به وصل ذو المنن 5670 قطره را در ره بود صد گون خطر * گر نسازد بحر را حصن و مقر رهزنان او را زنند از هر طرف * تا شود محروم از آن عز و شرف خاك و باد و تاب گرم آفتاب * مىخورندش تا فنا گردد شتاب 5673 ليك چون در بحر آيد وارهد * از چنان خوف و بلا كلى جهد چون وطن آن است تازد در وطن * جان سوى جانان رود بىنقش تن باز گردد فرع سوى اصل خود * صاف سوى صاف آيد بىزَبَد « 1 » 5676 پس شود قطره در آن دريا مقيم * زانك از آنجا بود بود او قديم قطره دريا شد چو در وى رفت باز * شد نيازش « 2 » سر به سر خوبى و ناز
هامش
( 1 ) - زبد : كف ، كف روى آب ( 2 ) - مج : زبانش