نى كه با هرچه شوى مشغول تو * رنگ آن گيرى اگر بد يا نكو
5652 هرچه در پيش آيدت از خير و شر * مىپذيرى رنگ آن نيكو نگر
در بدى و نيكوى و نفع و ضر * چون روى بينى درون خود اثر
عين آن حالت شوى بىشك يقين * پس برو از جان و دل طاعت گزين
5655 صِبْغَةَ اللَّهِ گفت در قرآن خدا * بشنو اين از جان و دل اى كدخدا
رنگ از حق گير از باطل مگير * پند يزدان را ز جان و دل پذير
هين گذر از خود همىرو در خدا * تا نمانى از خدا دور و جدا
5658 كرد مبدل دمبهدم چون سنگ لعل * تا ز نور خود بگيرى رنگ لعل
مىرو از سنگى به لعلى دمبهدم * تا به كلى وارهى از رنج و غم
بد همىده نيك مىبرد در عوض * تا ز تبديلت شود حاصل غرض
5661 اين تجارت را همىكن با خدا * مىستان از يك فنا صد گون بقا
پس بده خود را در آن حضرت كه تا * رنگ آن گيرى شوى از خود جدا
باش اندر ذكر و طاعت بىريا * تا شوى مقبول حق چون اوليا
5664 تا پذيرى دمبهدم تغيير ازو * وصف شيطانى رود كلى ز تو
دايما مىباش ثابت در طلب * رو مگردان گرچه پيش آيد تعب
چونكه باشى صابر اندر راه دين * آخر از طاعت رسى اندر يقين
5667 چون شود عين اليقين احوال دل * همچو دل گردد منور آب و گل
جسم تو مبدل شود گردد چو جان * در جهان روح گردى خوش روان
چون ز دردى صاف گردد جان و تن * متصل گردد به وصل ذو المنن
5670 قطره را در ره بود صد گون خطر * گر نسازد بحر را حصن و مقر
رهزنان او را زنند از هر طرف * تا شود محروم از آن عز و شرف
خاك و باد و تاب گرم آفتاب * مىخورندش تا فنا گردد شتاب
5673 ليك چون در بحر آيد وارهد * از چنان خوف و بلا كلى جهد
چون وطن آن است تازد در وطن * جان سوى جانان رود بىنقش تن
باز گردد فرع سوى اصل خود * صاف سوى صاف آيد بىزَبَد « 1 »
5676 پس شود قطره در آن دريا مقيم * زانك از آنجا بود بود او قديم
قطره دريا شد چو در وى رفت باز * شد نيازش « 2 » سر به سر خوبى و ناز
هامش
( 1 ) - زبد : كف ، كف روى آب
( 2 ) - مج : زبانش