5631 ماضى و مستقبل و هم حال را * روز و شب را وقت و ماه و سال را
محو كرد از لوح دل بىشك يقين * چونكه جانش گشت صافى ز آب و طين
سال و ماه و روز و شب اينجا بود * ضد و ند را كى به بى جا جا بود
5634 صد هزاران سال آنجا ساعتى است * اندرو بىرنج جان را راحتى است
مردگان را نى كه هنگام نشور * همچو يك دم باشد ازمان و دهور
مرده صد سال و ماه و يك دمه * يك نمايد چونكه خيزد آن همه
5637 خود درازى كوتهى زين عالم است * اندر آن عالم نه بيش و نى كم است
وحدت است آنجا دورنگى نيست هيچ * ساحت جان است و تنگى نيست هيچ
اين ضد و ند و عدد اينسو بود * غير واحد سوى وحدت كى رود
5640 تا نگردى پاك ازين نقش و عدد « 1 » * كى رسى آنجا تو باهوش و خرد
خود عقال آمد بدان اين عقل تو * واجب است از عقل كردن نقل تو
تا رود جانت در آن صحرا روان * بىسر و بىپا و بىتن چون روان
5643 تا رسى جايى كه آنجا جاى نيست * پيش يارى كه ورا همتاى نيست
چون رسى آنجا نبينى جز يكى * هر يقين را بازدانى از « 2 » شكى
نى منى ماند در آنجا نى توى * چون روى اندر جهان بىسوى
5646 رنگها و نقشها اينسو بود * آن طرف نى نقش و رنگ و بو بود
چون بهاران پاك از رنگ است و بو * ليك جمله رنگها باشند ازو
او منزه باشد از هر دو يقين * رو ممان در رنگ و بو حق را ببين
5649 رنگها چون مىشوند آخر فنا * رو بجو حق را كه مانى در بقا
[ آدمى به هرچه مشغول شود رنگ آن را مىگيرد ]
در بيان آنكه آدمى به هرچه مشغول مىشود آن لحظه رنگ آن مىگيرد . اگر در خشم مىرود قهر مىشود و اگر در حلم مىرود لطف مىگردد ، و اگر در جد جد ، و اگر در هزل هزل ، الى ما لا نهاية . پس چون به هرچه مشغول مىشود آن رنگ مىگيرد مىبايد خويشتن « 3 » را به بهترين چيزها مشغول كند تا از همه بهتر گردد و چون بالاتر و بهتر از همه چيزها ذكر خداست پس بدان مشغول بايد شدن تا دمبهدم صفت نور الوهيت مىپذيرد و از هستى فانى مبدل مىشود چنان كه لعل « 4 » از آفتاب ، و معنى
صِبْغَةَ اللَّهِ
اينست كه از عالم بىچون رنگ بىرنگى « 5 » گيرد .
با خدا ده خويش را از جان و دل * تا رهى از زحمت اين آب و گل
هامش
( 1 ) - مج : نقش عدد
( 2 ) - مج : بى
( 3 ) - مج : كه خويشتن
( 4 ) - مج : سنگ لعل
( 5 ) - مج : « بى » افتاده