تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 254

مساهمون:

ص٢٥٤
5631 ماضى و مستقبل و هم حال را * روز و شب را وقت و ماه و سال را محو كرد از لوح دل بىشك يقين * چونكه جانش گشت صافى ز آب و طين سال و ماه و روز و شب اينجا بود * ضد و ند را كى به بى جا جا بود 5634 صد هزاران سال آنجا ساعتى است * اندرو بىرنج جان را راحتى است مردگان را نى كه هنگام نشور * همچو يك دم باشد ازمان و دهور مرده صد سال و ماه و يك دمه * يك نمايد چونكه خيزد آن همه 5637 خود درازى كوتهى زين عالم است * اندر آن عالم نه بيش و نى كم است وحدت است آنجا دورنگى نيست هيچ * ساحت جان است و تنگى نيست هيچ اين ضد و ند و عدد اين‌سو بود * غير واحد سوى وحدت كى رود 5640 تا نگردى پاك ازين نقش و عدد « 1 » * كى رسى آنجا تو باهوش و خرد خود عقال آمد بدان اين عقل تو * واجب است از عقل كردن نقل تو تا رود جانت در آن صحرا روان * بىسر و بىپا و بىتن چون روان 5643 تا رسى جايى كه آنجا جاى نيست * پيش يارى كه ورا همتاى نيست چون رسى آنجا نبينى جز يكى * هر يقين را بازدانى از « 2 » شكى نى منى ماند در آنجا نى توى * چون روى اندر جهان بىسوى 5646 رنگ‌ها و نقش‌ها اين‌سو بود * آن طرف نى نقش و رنگ و بو بود چون بهاران پاك از رنگ است و بو * ليك جمله رنگ‌ها باشند ازو او منزه باشد از هر دو يقين * رو ممان در رنگ و بو حق را ببين 5649 رنگ‌ها چون مىشوند آخر فنا * رو بجو حق را كه مانى در بقا

[ آدمى به هرچه مشغول شود رنگ آن را مىگيرد ]

در بيان آنكه آدمى به هرچه مشغول مىشود آن لحظه رنگ آن مىگيرد . اگر در خشم مىرود قهر مىشود و اگر در حلم مىرود لطف مىگردد ، و اگر در جد جد ، و اگر در هزل هزل ، الى ما لا نهاية . پس چون به هرچه مشغول مىشود آن رنگ مىگيرد مىبايد خويشتن « 3 » را به بهترين چيزها مشغول كند تا از همه بهتر گردد و چون بالاتر و بهتر از همه چيزها ذكر خداست پس بدان مشغول بايد شدن تا دم‌به‌دم صفت نور الوهيت مىپذيرد و از هستى فانى مبدل مىشود چنان كه لعل « 4 » از آفتاب ، و معنى
صِبْغَةَ اللَّهِ
اينست كه از عالم بىچون رنگ بىرنگى « 5 » گيرد .
با خدا ده خويش را از جان و دل * تا رهى از زحمت اين آب و گل
هامش
( 1 ) - مج : نقش عدد ( 2 ) - مج : بى ( 3 ) - مج : كه خويشتن ( 4 ) - مج : سنگ لعل ( 5 ) - مج : « بى » افتاده