تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 253

مساهمون:

ص٢٥٣
5604 تا به نورم جملگان بينا شويد * هم به علم من ز من دانا شويد چون به نور من بود علم و نظر * بر شما پيدا شود هر خير و شر چيزها بىپرده‌تان پيدا شود * در حقيقت هرچه بيند آن بود 5607 چون به نور حق ببينى چيز را * كى گزينى همچو زر ارزيز « 1 » را كى شود از نور حق چيزى نهان * گر بد و گر نيك باشد در جهان در حقيقت آن نظر از حق بود * گرچه از جسم بشر ظاهر شود 5610 تن چون آلت باشد اندر دست حق * آلت از فاعل همىگيرد سبق هرچه مىآيد ز تن از نيك و بد * بىگمانى جمله را دان از خرد آلت عقل است بىشك تن يقين * كار را از عقل دان از تن مبين 5613 همچنين مردان حق كاهل دل‌اند * گرچه خود اندر تن آب‌وگل‌اند حق بود در « 2 » جسمشان بر كار و بس * دايما از حق زنند ايشان نفس هرچه آيد ز اوليا از حق بود * جسمشان در دست حق آلت شود 5616 عاقل از آلت نبيند كار را * بيند از فعال هر كردار را پس در ايشان دايما حق را ببين * تا ترا بخشند انوار يقين زندگى بخشندت ارچه مرده‌اى * گرميت بدهند اگر افسرده‌اى 5619 گرچه نارى نور گردى زان شهان * همچو خور تابى مدام اندر جهان در نظر دارند ايشان كيميا * مس جانت زر شود زان كيميا ان لله عباداً گفته است * وين در نادر پيمبر سفته است 5622 مر خدا را بندگانند اى پسر * كه چو اندازند بر بنده نظر از سعادت خلعتى بر جان او * مىبپوشانند آن خاصان هو بخشش ايشان نيايد در زبان * اندكى گفتم تو باقى را بدان 5625 اى خنك جانى كه ايشان را بديد * سر ايشان را به گوش دل شنيد يافت چيزى كان نيايد در بيان * برد جانش بخت و عمر جاودان او بود باقى و فانى غير او * او بود گلزار و عالم زو چو بو 5628 او حقيقت باشد و عالم خيال * او بود باقى و باقى در زوال او بود چون كوه و غير او چو كاه * طالبان چون اختران و او چو ماه نقد باشد پيش او ماضى و حال * هيچ نبود زو نهان حكم مآل
هامش
( 1 ) - ارزيز : قلع ، رصاص ( 2 ) - مج : از