5496 چون خدا خواهد ترا خو [ ا ] هان شوى * ور نخواهد دور و سرگردان شوى
[ چون در خود طلب و عشق خدا بينى آن را از خود مدان از حق دان ]
در بيان آنكه چون در خود طلب خدا بينى و عشق آخرت از درونت سر كند آن طلب و عشق را از خود مدان از حق دان . زيرا در حقيقت طالب « 1 » حق است كه هو الطالب . و اگر در خود اعراض و غفلت بينى از آخرت ، آن اعراض از حق است ورد از آن طرف است . زيرا خالق جمله اوست « 2 » و همه در قبضه قدرت حقاند . بعضى را مىخواند و بعضى را مىراند .
آن دمى كه « 3 » طالبى طالب خداست * گر طلب از روى صورت از تو خاست
لفظ طالب هست يكى از نامهاش * نيست پنهان هست بس پيدا و فاش
5499 پس طلب از حق بود در آدمى * تا كه گردد از طلب او آن دمى
وانكه اندر وى نباشد اين طلب * باشد او حيوان اصلى چون جلب
آن دمى كه طالبى پس شكر كن * شاد شو وز لذّت آن سكر كن « 4 »
5502 دايما با صدق مىخواه از خدا * تا ترا بخشد طلب اندر دعا
جوى از حق عشق او را هر زمان * از ميان جان و دل نى از زبان
غير اين چيزى مخواه از جود او * تا شوى غرق وصال بحر هو
5505 زانكه ازين بهتر نخواهد بد دعا * كه شود مشغول جانت با خدا
چون خدا آن تو شد جمله تراست * هرچه در فرش است و در عرش و خلاست
هركه گيرد شخص را ظل آن اوست * وانكه گيرد ظل جدا ماند ز دوست
5508 زانكه از سايه نيايد حاصلى * داده باشد عمر را بر باطلى
حق چو شخص و صنعها چون ظل او * گر بود عقلت ز سايه شخص جو
نى كه سايه شد معرّف شخص را * مىكند پيدا كمال و نقص را
5511 شخص اگر كوتاه باشد يا دراز * مىنمايد سايه آن را با تو باز
كو دراز است و يا كوتاه قد * هر يكى را مىنمايد قدر و حد
صنعها هم مىكند تعريف حق * تا ز حق واقف شوند اهل سبق
5514 هر دمى از صنع دانندش عيان * كوست خالق اوست قادر بىگمان
بىنديد و بىشريكى واجد است * بىسر او را جمله اشيا ساجد است
آفرينش را تمامت سايه دان * از زمين و آسمان و غير آن
هامش
( 1 ) - مج : « طالب » افتاده
( 2 ) - مج : حق است
( 3 ) - مج : « كه » افتاده
( 4 ) - مج : از لذت آن شكر كن