5448 تو نترسى بلكه جويى مرگ را * چونكه اندر مرگ ديدى برگ را
برگ آن رز را كه دايم تازه است * وز بهار لطف بىاندازه است
نيست همچون برگ باغ اين جهان * كه بهارش را بود در پى خزان
[ در بيان آنكه خوشىهاى عالم با ناخوشى آميخته است ]
در بيان آنكه خوشىهاى اين علم با ناخوشى آميخته است و صافش با دردى . ازآنرو كه صاف در درد است آدمى را خوش مىنمايد . چنان كه آن ولى و اصل فرمود كه : انگور همىخوردم رگ و پوست و دانههاش را مىخاييدم . پوست و رگ و دانهها دردند لطف انگور آن « 1 » دردىها را خوش گوارا كرده است . جمله نعمتها و شاهدان و طعامهاى عالم را همه چنين بايد دانستن .
5451 اين طرف گلزارها با خارهاست * با نوازش محنت و آزارهاست
درد با درمان بود در خاكدان * گه رسى در سود و گاهى در زيان
صاف با درد است اينجا بىگمان * مىنمايد خوش طعامت در دهان
5454 زان خوش آيد كه نخوردى صاف را * از زبان بشنودهاى « 2 » اوصاف را
گر نبودى صاف اندر دردها * كى ورا بودى درين عالم بها
تو نديدى آن و بشنيدى به گوش * كى كنى چون ديدهور از عشق جوش
5457 جوش عشق او را بود كان ديده است * نى ز خلقان وصف آن بشنيده است
آرزو و شوق بعد از ديدن است * هيچ ناديده نجويد گرچه هست
بىوصالى خود فراقى كى بود * باز بىعقدى طلاقى كى بود
5460 صاف با درد است اينجا ممتزج * هركه آن را ديد ازين شد منزعج
مرغ خاكى كو نخورد آب زلال * باشدش شوراب مشرب ماه و سال
درد با صاف است يك جا در جهان * بىگمان اندر زمين و آسمان
5463 نيك و بد هستند اينجا مقترن * اهل دنيا با دو صد خوش مطمئن
همچنين بنگر ببين در باغها * در رياض و بوستان و راغها
گرچه دارند از بهار « 3 » ايشان شفا * ليك از دىشان بود مرگ و عنا « 4 »
5466 جمله عريان مىشوند از فصل دى * مىنماند ز آنچه بد در باغ شىء
مىشود مفلس زدى شاخ و درخت * كرده غارت دى ازيشان جمله رخت
همچنان در ميوهها هم مىنگر * درد و صاف آميخته در همدگر
هامش
( 1 ) - مج : از
( 2 ) - بشنيدهاى
( 3 ) - مج : بها
( 4 ) - اساس : عتا