شد ميسر جنت او را از خدا * نيكوان را اين رسد فردا جزا
امر حق را در جهان رو پاس دار * در درون آن پاس را بىباس « 1 » دار
5424 هركه اندر راه دين صادق بود * عاقبت مقصود او حاصل شود
ظن سوءش هيچ نبود بر خدا * باورش گردد ز حق كل وعدهها
نقد بيند او جزاى خير را * چون شكر شيرين خورد هر ضير « 2 » را
5427 در بلا و رنج خود شادان بود * چونكه او را در عوض ايقان بود
چون نباشد در جزا هيچش گمان * پر بود نور يقينش جسم و جان « 3 »
مىنمايد فقد چون نقد اين زمان * هست او بىخوف دايم در امان
5430 لاجرم او را خدا كردش گزين * چونكه جانش بود پر ز ايمان و دين
داد او را جنت و حور و قصور * كرد شاد و مست از خمر طهور
دايما او زان نعم خوش بىنقم * بىدهانى مىخورد خوان كرم
5433 صد چنينش مىرسد از حق عطا * من چه گويم چون « 4 » ندارد منتها
كن قياس از گفت من درياب تو * گرنهاى چون غافلان در خواب تو
بىحجاب اين جهان اندر جنان * هر طرف بينى جنان اندر جنان
5436 صد جنان بينى درون خويش تو * بىعدد حوران به جلوه پيش تو
نقد بينى در درون پيش از اجل * بى ز تاخير و امل اندر عجل
هيچ فردا را نباشى منتظِر * چون بيابى از عمل در نقد بِر
5439 پيش تو امروز فردا لا شود * چونكه جايت از خدا بىجا شود
بىشب و بىروز و بىاين سال و ماه * زنده باشى شاد در نور إله
بىزوالى در جهان لا يزال * دايما شادان و خرم بىملال
5442 بىدهان و كام نعمتها خورى * بىسر و بىپاى آن ره را برى
قدرت حق را روان بينى ز دست * باشد از تو زنده هم بالا و پست
خُلق حق باشد ترا نى خُلق خود * يك ز تو مقبول و يك مخذول و رد
5445 بىنشان باشى و از تو هر نشان * بىجهان باشى ز تو خوش دو جهان
زندگى بخشى به صورتها همه * جمله از تو در غريو و دمدمه
بر جز تو عاريت باشد حيات * غير تو ترسند از تيغ ممات
هامش
( 1 ) - مج : پاس
( 2 ) - ضير : خسارت ، ضرر
( 3 ) - مج : يقينش بىگمان
( 4 ) - مج : بخشش او چون