تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 247

مساهمون:

ص٢٤٧
5469 درد را در ميوه گرد آرى « 1 » نظر * چون خورى بينى و گردى باخبر دردها زين عالم است و صاف آن * هست اندر وى ز عالم‌هاى جان اين خوشى و ذوق از آن عالم بود * در دهان همچون شكر زان‌رو رود 5472 همچنين مىبين درون ميوه‌ها * در انار و سيب و خرما اى فتى دردها با صاف‌ها آميخته * عشق‌ها در جان خلق انگيخته همچنان اندر زمين و آسمان * لطف حق گشتست مكتوم و نهان 5475 مرد آگه مىشود بيدار ازين * مىكند از درد صافى را گزين مىكند معلوم كان صاف از خداست * آمده اين‌سو براى ابتلاست تا يكى آگه شود از لطف آن * تا يكى در درد ماند بسته جان 5478 آن يكى شعشاع را داند ز خور * وين يكى بيند ز ديوار و ز در تاب خور را چون ببيند در جدار * تاب را از خانه داند آن حمار ليك او را كش بود عقل تمام * نور را از خور بداند « 2 » بىكلام 5481 گويد او خود كى بود نور از جدار * گر بدى ز اينجا بماندى پايدار دايما بودى درين خانه مقيم * شب چرا گشتى نهان نور قديم تن « 3 » چو بىجان ماند نى مردار شد * عزتش رفت و حقير و خوار شد 5484 بود حسن تن ز جان اكنون ببين * مىكنندش دفن در زير زمين جمله اشيا را بد و نيك آن‌چنان * دان حقيقت از زمين و آسمان حسن را از خود ندارد هيچ‌چيز * جمله زان لطفند مقبول و عزيز 5487 پس بجو آن را كه اينجا تافته است * اين جهان خوبى همه زو يافته است آنكه اينجا ماند و آن را زين بديد * اين جهان را از دل و از جان گزيد صاف را زين درد دانست از خرى * رو بدين آورد كلى بكسرى 5490 چون رود آن حسن باز آنجا كه بود * بعد از آن او را پشيمانى چه سود از قفص چون مرغ پريد اى پسر * آن قفص زان پس چه كار آيد دگر سوختن را هست لايق بعد از آن * چون بپريد از قفص طوطى جان 5493 نيكوان را اين جهان بيدار كرد * بدنهادان را به دام آشكار كرد اين يكى در صنع صانع را بديد * وان دگر مقصود را از جان گزيد اين خدا را ديد اندر نيك و بد * وان بماند اينجا جواز حق بود
هامش
( 1 ) - مج : گر دارى ( 2 ) - مج : بدانى ( 3 ) - مج : نى