5469 درد را در ميوه گرد آرى « 1 » نظر * چون خورى بينى و گردى باخبر
دردها زين عالم است و صاف آن * هست اندر وى ز عالمهاى جان
اين خوشى و ذوق از آن عالم بود * در دهان همچون شكر زانرو رود
5472 همچنين مىبين درون ميوهها * در انار و سيب و خرما اى فتى
دردها با صافها آميخته * عشقها در جان خلق انگيخته
همچنان اندر زمين و آسمان * لطف حق گشتست مكتوم و نهان
5475 مرد آگه مىشود بيدار ازين * مىكند از درد صافى را گزين
مىكند معلوم كان صاف از خداست * آمده اينسو براى ابتلاست
تا يكى آگه شود از لطف آن * تا يكى در درد ماند بسته جان
5478 آن يكى شعشاع را داند ز خور * وين يكى بيند ز ديوار و ز در
تاب خور را چون ببيند در جدار * تاب را از خانه داند آن حمار
ليك او را كش بود عقل تمام * نور را از خور بداند « 2 » بىكلام
5481 گويد او خود كى بود نور از جدار * گر بدى ز اينجا بماندى پايدار
دايما بودى درين خانه مقيم * شب چرا گشتى نهان نور قديم
تن « 3 » چو بىجان ماند نى مردار شد * عزتش رفت و حقير و خوار شد
5484 بود حسن تن ز جان اكنون ببين * مىكنندش دفن در زير زمين
جمله اشيا را بد و نيك آنچنان * دان حقيقت از زمين و آسمان
حسن را از خود ندارد هيچچيز * جمله زان لطفند مقبول و عزيز
5487 پس بجو آن را كه اينجا تافته است * اين جهان خوبى همه زو يافته است
آنكه اينجا ماند و آن را زين بديد * اين جهان را از دل و از جان گزيد
صاف را زين درد دانست از خرى * رو بدين آورد كلى بكسرى
5490 چون رود آن حسن باز آنجا كه بود * بعد از آن او را پشيمانى چه سود
از قفص چون مرغ پريد اى پسر * آن قفص زان پس چه كار آيد دگر
سوختن را هست لايق بعد از آن * چون بپريد از قفص طوطى جان
5493 نيكوان را اين جهان بيدار كرد * بدنهادان را به دام آشكار كرد
اين يكى در صنع صانع را بديد * وان دگر مقصود را از جان گزيد
اين خدا را ديد اندر نيك و بد * وان بماند اينجا جواز حق بود
هامش
( 1 ) - مج : گر دارى
( 2 ) - مج : بدانى
( 3 ) - مج : نى