تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 244

مساهمون:

ص٢٤٤
چون چنين سرى ترا مكشوف شد * رتبتت « 1 » عالىتر از معروف شد 5397 با جنيد و شبلى و كرخى ترا * باشدت هر دم حديث و ماجرا دايما نعمت خورى در خوانشان * جان تو مونس شود با جانشان با گروه صالحان لاحق شوى * بر براق عشق حق سابق شوى 5400 با خواص حق در آن مجلس مدام * از كف ساقى خورى دايم مدام گفت با موسى خدا جلّ جلال * نفس و تن را نيست پيش ما مجال نفس را بگذار بيرون و درآ * بر سر اين صفه بىنعلين درآ 5403 معنى نعلين هستى و خودى است * ترك هستى و خودى از اسعدى است شهر جان است اين طرف بىتن بيا * جسم ارضى ره ندارد بر سما جمله جان شو چون ملك تا بر پرى * ترك اين سر كن براى آن سرى 5406 بهر يك دانه ستان خرمن عوض * بهر يك وقيه ببر صد من عوض كن تجارت اين زمان سودى ببر * ده فنا و گنج باقى را بخر زين خودى برخيز از بحر خدا * تا رسى اى قطره در بحر خدا 5409 رو ممان در خود كه تا مانى ابد * ورنه پوسى همچو كرم اندر لحد نى كه دانه شد درختى در فنا * با هزاران برگ‌ها و ميوه‌ها هم منى اندر فنا گشت آدمى * آدمى هم از فنا شد آن دمى 5412 چون ز دادن بيش و افزون مىبرى * پس چرا از خود نمىگردى برى اين‌چنين سودى چو مىآيد به دست * جان چرا ندهى به حق اى تن‌پرست هم تو هم معبود تو آخر يقين * در سقر سوزند « 2 » بىشك يوم دين 5415 و اندر آن مانيد سوزان تا ابد * چون نكرديد « 3 » آن تجارت از عند غبن اين خود بس بود بر جانتان * بر سرى سوزد ابد نيرانتان شرح آن خسران نيايد در كلام * كه چها خواهند ديدن خود ليام 5418 آنكه مامور خدا شد اين زمان * پيشتر از مرگ او جست از جهان امر حق را رام شد از صدق او * بود معصوم از گناه و فسق او زين عمل شد عاقبت مقبول حق * زانكه بود از جان و دل مشغول « 4 » حق 5421 چون قدم ننهاده او بيرون راه * عمر باقى عاقبت دادش إله
هامش
( 1 ) - اساس : رتبت ( 2 ) - مج : سوزيد ( 3 ) - مج : بكرديد ( 4 ) - مج : مقبول