چون چنين سرى ترا مكشوف شد * رتبتت « 1 » عالىتر از معروف شد
5397 با جنيد و شبلى و كرخى ترا * باشدت هر دم حديث و ماجرا
دايما نعمت خورى در خوانشان * جان تو مونس شود با جانشان
با گروه صالحان لاحق شوى * بر براق عشق حق سابق شوى
5400 با خواص حق در آن مجلس مدام * از كف ساقى خورى دايم مدام
گفت با موسى خدا جلّ جلال * نفس و تن را نيست پيش ما مجال
نفس را بگذار بيرون و درآ * بر سر اين صفه بىنعلين درآ
5403 معنى نعلين هستى و خودى است * ترك هستى و خودى از اسعدى است
شهر جان است اين طرف بىتن بيا * جسم ارضى ره ندارد بر سما
جمله جان شو چون ملك تا بر پرى * ترك اين سر كن براى آن سرى
5406 بهر يك دانه ستان خرمن عوض * بهر يك وقيه ببر صد من عوض
كن تجارت اين زمان سودى ببر * ده فنا و گنج باقى را بخر
زين خودى برخيز از بحر خدا * تا رسى اى قطره در بحر خدا
5409 رو ممان در خود كه تا مانى ابد * ورنه پوسى همچو كرم اندر لحد
نى كه دانه شد درختى در فنا * با هزاران برگها و ميوهها
هم منى اندر فنا گشت آدمى * آدمى هم از فنا شد آن دمى
5412 چون ز دادن بيش و افزون مىبرى * پس چرا از خود نمىگردى برى
اينچنين سودى چو مىآيد به دست * جان چرا ندهى به حق اى تنپرست
هم تو هم معبود تو آخر يقين * در سقر سوزند « 2 » بىشك يوم دين
5415 و اندر آن مانيد سوزان تا ابد * چون نكرديد « 3 » آن تجارت از عند
غبن اين خود بس بود بر جانتان * بر سرى سوزد ابد نيرانتان
شرح آن خسران نيايد در كلام * كه چها خواهند ديدن خود ليام
5418 آنكه مامور خدا شد اين زمان * پيشتر از مرگ او جست از جهان
امر حق را رام شد از صدق او * بود معصوم از گناه و فسق او
زين عمل شد عاقبت مقبول حق * زانكه بود از جان و دل مشغول « 4 » حق
5421 چون قدم ننهاده او بيرون راه * عمر باقى عاقبت دادش إله
هامش
( 1 ) - اساس : رتبت
( 2 ) - مج : سوزيد
( 3 ) - مج : بكرديد
( 4 ) - مج : مقبول