داد او را شاهى ارض و سما * تا شود انس و ملك را پيشوا
5370 گفت إِنِّي جاعِلٌ اندر نبى * كردهام او را خليفه بر شما
او بود زبده و زو جمله برند * نعمت باقى ز خوان او خورند
هركه زان خوان خورد برخوردار شد * وانكه از وى سركشيد او خوار شد
5373 شد قبول او قبول من عيان * هم كه ردش را تو « 1 » رد من بدان
دوستش را دوست دارم در جهان * دشمنش باشد ز سلك دشمنان
پس ورا مىخواه اگر خواهى مرا * تا كه باشى با من اندر دو سرا
5376 شد خطاى او گزيده چون صواب * يابد از هر زلتى صد گون ثواب
همچو معشوقى كه از جرات ورا * هيچگون عاشق نگيرد در خطا
هرچ ازو آيد بود جمله قبول * كى شود عاشق ز معشوقش ملول
5379 جلوه باشد كار معشوقان و ناز * كار عاشق پستى و سوز و گداز
آنچنان جان گرچه اندر تن بود * رتبت او كى ز تن ديگر شود
او همان باشد كه بود اندر ازل * بخشدش يزدان به هر جرمى دول
5382 سر حق است او نهان اندر جهان * كى شود پيدا چو حق كردش نهان
با كسى هرگز مكن او را قياس * امر آن شه را ز جان مىدار پاس
باادب بنشين به پيشش بندهوار * دمبهدم مىكن تواضع بىشمار
5385 نخوتى دارند و كبرى چون شهان * چاكرى خواهند از اهل جهان
تا ادبهاشان بجا كه ناورى * از رسالتشان چگونه برخورى
كى رسانند آن امانت را به تو * تا نباشى پيششان راكع دو تو
5388 هر ادبشان كه همىآيد پسند * كآمدند ايشان ز ايوان بلند
نى گدايانند كز هر خدمتى * از تو دارند اى مزور منتى
دايما مىكن تواضعها ز جان * باطن و ظاهر نهان و هم عيان
5391 تا بود كو افكند بر تو نظر * نور گردى گرچه خود هستى شرر
گل شوى هرچند خوارى سر به سر * لطف گردى گرچه قهرى اى پسر
آنچه او بخشد ترا با يك نظر * مىنيايى از جهاد بىشمر
5394 چون ورا ديدى رسد مقصود تو * رو نمايد زو يقين معبود تو
اين بدانى كوست ديگر نيست كس * گرددت پيدا كه تنها اوست بس
هامش
( 1 ) - اساس : تو