تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 243

مساهمون:

ص٢٤٣
داد او را شاهى ارض و سما * تا شود انس و ملك را پيشوا 5370 گفت إِنِّي جاعِلٌ اندر نبى * كرده‌ام او را خليفه بر شما او بود زبده و زو جمله برند * نعمت باقى ز خوان او خورند هركه زان خوان خورد برخوردار شد * وانكه از وى سركشيد او خوار شد 5373 شد قبول او قبول من عيان * هم كه ردش را تو « 1 » رد من بدان دوستش را دوست دارم در جهان * دشمنش باشد ز سلك دشمنان پس ورا مىخواه اگر خواهى مرا * تا كه باشى با من اندر دو سرا 5376 شد خطاى او گزيده چون صواب * يابد از هر زلتى صد گون ثواب همچو معشوقى كه از جرات ورا * هيچ‌گون عاشق نگيرد در خطا هرچ ازو آيد بود جمله قبول * كى شود عاشق ز معشوقش ملول 5379 جلوه باشد كار معشوقان و ناز * كار عاشق پستى و سوز و گداز آن‌چنان جان گرچه اندر تن بود * رتبت او كى ز تن ديگر شود او همان باشد كه بود اندر ازل * بخشدش يزدان به هر جرمى دول 5382 سر حق است او نهان اندر جهان * كى شود پيدا چو حق كردش نهان با كسى هرگز مكن او را قياس * امر آن شه را ز جان مىدار پاس باادب بنشين به پيشش بنده‌وار * دم‌به‌دم مىكن تواضع بىشمار 5385 نخوتى دارند و كبرى چون شهان * چاكرى خواهند از اهل جهان تا ادب‌هاشان بجا كه ناورى * از رسالتشان چگونه برخورى كى رسانند آن امانت را به تو * تا نباشى پيششان راكع دو تو 5388 هر ادبشان كه همىآيد پسند * كآمدند ايشان ز ايوان بلند نى گدايانند كز هر خدمتى * از تو دارند اى مزور منتى دايما مىكن تواضع‌ها ز جان * باطن و ظاهر نهان و هم عيان 5391 تا بود كو افكند بر تو نظر * نور گردى گرچه خود هستى شرر گل شوى هرچند خوارى سر به سر * لطف گردى گرچه قهرى اى پسر آنچه او بخشد ترا با يك نظر * مىنيايى از جهاد بىشمر 5394 چون ورا ديدى رسد مقصود تو * رو نمايد زو يقين معبود تو اين بدانى كوست ديگر نيست كس * گرددت پيدا كه تنها اوست بس
هامش
( 1 ) - اساس : تو