تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 241

مساهمون:

ص٢٤١
قوتش از دانش بود فاش و نهان * جويد آن را در خود و در ديگران 5322 دايما باشد سوى دانش روان * بلكه بىدانش بود بسته دهان طالب دانش بود دايم ز حق * زان طلب باشد هميشه در قلق چون ز فكر خود نيابد او مرام * جويد آن از داد دانايان مدام 5325 پرسد از دانا مراد خويش را * تا بيابد مرهم آن ريش را جويد از دانا كه آن چون است و چيست * زانكه دانا را ز دانش‌هاست زيست وصف انسان اين بود بشنو نكو * كو ز دانايى بجويد آن علو 5328 پس علو دانش بود پستى است جهل * سوى دانش مىرود دواسبه اهل چون نداند چيز را درهم شود * بهر آن دل بسته و پرغم شود نيست دانش را نهايت در طلب * پس مشو ساكن ممان از راه رب 5331 همچو جويى باش « 1 » پيوسته روان * بىسر و بىپا و بىتن چون روان چون نماند دانشت بىدانشى * هست تكميل حصول آن خوشى گه رود دانش ز خمر آن جمال * نيست نقصان هست آن فضل كمال « 2 » 5334 زانكه از دانش شد آن بىدانشى * لذّت دانش بود بس بيهشى لذت هوش است بيهوشى عيان * رو تو از هر چيز لذت‌جو ز جان قيمت هر چيز از لذت بود * چون نباشد لذتش رد مىشود 5337 آگهى خود بهر آن بىآگهى است * واى بر جانى كه از لذت تهى است زندگى آن است آن را نيك جو * سوى لذت شو روان نى سو به سو كاندر آن حيرت بود دانش چو پوست * هست حيران ناظر اندر روى دوست 5340 ديدن حسن خدا حيران كند * عاقلان را بىخود و نادان كند نيست گردد جمله دانش‌هاى مرد * چون ز خمر حسن او يك جام خورد جمله دانش‌ها مثال اختران * ز آفتابش كم شوند و بىنشان 5343 نى زنان از حسن يوسف دست‌ها * مىبريدند از وله وقت لقا هر يكى آنجا ترنجى مىبريد * چون بر ايشان حسن « 3 » يوسف شد پديد گشته زان‌سان هريكى بى خود ز خود * كاندر آن دم زخم‌ها بر خويش « 4 » زد 5346 دست خود هريك بريده چون ترنج * كف دستشان « 5 » دريده چون ترنج
هامش
( 1 ) - مج : پاك ( 2 ) - مج : فضل و كمال ( 3 ) - مج : روى ( 4 ) - مج : دست ( 5 ) - مج : دستش را