قوتش از دانش بود فاش و نهان * جويد آن را در خود و در ديگران
5322 دايما باشد سوى دانش روان * بلكه بىدانش بود بسته دهان
طالب دانش بود دايم ز حق * زان طلب باشد هميشه در قلق
چون ز فكر خود نيابد او مرام * جويد آن از داد دانايان مدام
5325 پرسد از دانا مراد خويش را * تا بيابد مرهم آن ريش را
جويد از دانا كه آن چون است و چيست * زانكه دانا را ز دانشهاست زيست
وصف انسان اين بود بشنو نكو * كو ز دانايى بجويد آن علو
5328 پس علو دانش بود پستى است جهل * سوى دانش مىرود دواسبه اهل
چون نداند چيز را درهم شود * بهر آن دل بسته و پرغم شود
نيست دانش را نهايت در طلب * پس مشو ساكن ممان از راه رب
5331 همچو جويى باش « 1 » پيوسته روان * بىسر و بىپا و بىتن چون روان
چون نماند دانشت بىدانشى * هست تكميل حصول آن خوشى
گه رود دانش ز خمر آن جمال * نيست نقصان هست آن فضل كمال « 2 »
5334 زانكه از دانش شد آن بىدانشى * لذّت دانش بود بس بيهشى
لذت هوش است بيهوشى عيان * رو تو از هر چيز لذتجو ز جان
قيمت هر چيز از لذت بود * چون نباشد لذتش رد مىشود
5337 آگهى خود بهر آن بىآگهى است * واى بر جانى كه از لذت تهى است
زندگى آن است آن را نيك جو * سوى لذت شو روان نى سو به سو
كاندر آن حيرت بود دانش چو پوست * هست حيران ناظر اندر روى دوست
5340 ديدن حسن خدا حيران كند * عاقلان را بىخود و نادان كند
نيست گردد جمله دانشهاى مرد * چون ز خمر حسن او يك جام خورد
جمله دانشها مثال اختران * ز آفتابش كم شوند و بىنشان
5343 نى زنان از حسن يوسف دستها * مىبريدند از وله وقت لقا
هر يكى آنجا ترنجى مىبريد * چون بر ايشان حسن « 3 » يوسف شد پديد
گشته زانسان هريكى بى خود ز خود * كاندر آن دم زخمها بر خويش « 4 » زد
5346 دست خود هريك بريده چون ترنج * كف دستشان « 5 » دريده چون ترنج
هامش
( 1 ) - مج : پاك
( 2 ) - مج : فضل و كمال
( 3 ) - مج : روى
( 4 ) - مج : دست
( 5 ) - مج : دستش را