5307 غير اين چيزى ندارم در درون * غير اين از من نمىآيد برون
چون توانم كه نگويم من ازين * چون درين رنجم بود كارم حنين « 1 »
حالت فرقت بود در گريه چشم * حالت وصلت بود اندر كرشم
5310 هست هريك حال را نوعى اثر * هر اثر از حالتى بدهد خبر
بهر خلق است اين سخن تا ره برند * تا كه نادانان سوى دانش پرند
ليك هركس را نباشد آن صدد * كو شود داناى اسرار احد
5313 هركه زين « 2 » اسرار عشق آگه شود * بىسر و بىپاى او آن ره رود
آنچنان رفتن نهان و نادر است * زانكه آن ره نيست پيدا در سر است
كم كسى آگه شود زان سير و راه * كى رود آن راه جز خاص إله
5316 آگهى و هر يكى در جان و دل * باشد از نور خدا نه از آب و گل
فهم يك را كم بود يك را فزون * فهمها را گفت ما شد رهنمون
يك شود عالم چو ماه از گفت ما « 3 » * يك بود چون طفل مانده در هجا
5319 علم و حكمت وصف انسانى بود * جهل و غفلت دان كه حيوانى بود
[ رتبت در آدمى دانش است و آن معرفت خداست ]
در بيان آنكه رتبت در آدمى « 4 » دانش است . زيرا دانش صفت خداست .
وَ لَقَدْ كَرَّمْنا بَنِي آدَمَ
« 5 » . جهت آن فرمود كه آدمى را دانش داد و مخلوقات ديگر را نداد . پس هرك را دانايى بيشتر او مكرمتر . و مقصود از دانش كه آدمى را مفيد است و از آن برخوردار مىشود معرفت خداست . هرك را اين دانش نيست نادان است ، اگرچه همه چيزها را مىداند .
و در تقرير آنكه حاصل دانش ديدار خداست كه هوش آدمى را بىهوش مىكند در حقيقت چون بنگرى خود هوش آن بيهوشى « 6 » است ، بيهوشى از لذت است . ميوههاى شيرين براى آن است كه از آن لذت گيرند .
درخت را براى ميوه پرورند هرچه مىورزى در عالم ، همچون درخت است و ميوهاش لذت درختى . كه [ اگر ] ميوه ندهد آن را ببرند و بسوزانند « 7 » . پس مقصود لذت آمد چنان كه سنايى - رحمه اللّه - فرمود « 8 » :
مقصود ز عالم آدم آمد * مقصود ز آدم آن دم آمد
آدم هوش است و آن دم بيهوشى است و لذت . و الله اعلم .
قدر دانش آدمى را رتبت است * آدمى آن است كاينش منيت است
هامش
( 1 ) - مج : چنين
( 2 ) - اصل : ازين
( 3 ) - اصل : چو ما از گفت ماه مج : ما از گفت ما
( 4 ) - مج : رتبت آدمى
( 5 ) - ى 70 س 17 ، اسرا
( 6 ) - مج : بىهوش
( 7 ) - مج : سوزانند
( 8 ) - مج : فرموده است .