خير خودخواهى ز تقوى جامه ساز * تار و پود عمر را در دين بباز
5283 سوى يزدان چون در توبه است باز * اندر آ زين در به زارى و نياز
اين در توبه ز رحمت بازماند * اسب همت را هر آن كو زود راند
اندر آمد زين درو در دين شتافت * بخت يارش گشت و يزدان را بيافت
5286 وارهيد از رنج و ايمن شد ز خوف * اندر آمد كرد آن كعبه به طوف
كعبه جانها كه « 1 » ديدار اندروست * گنجهاى نور اسرار اندروست
منتها آن است چون آنجا رسيد * جان چون قطره در آن دريا رسيد
5289 چونكه جان قطره اندر بحر رفت * قطره اندر بحر شد درياى زفت
قطره حى « 2 » عين دريا دان ورا * ور نشد دريا ز بحرش كن جدا
قطره را در بحر نتوانيش يافت * زانكه تار و پود خود در بحر يافت
5292 بافت « 3 » خود را بى ز تار و بى ز پود * اندر آن دريا كه بىآغاز بود
هم بود بىآخر امواجش مدام * بىنهايت من چه گويم و السلام
اول بىاول آن دريا بود * آخر بىآخر و بىجا بود
5295 جا و بىجا خود كمينه صنع اوست * مغز مغز است او و جاها « 4 » جمله پوست
پوست را از مغز باشد خود وجود * دارد از وى تازگى « 5 » و تار و پود
ليك نبود پوست را دايم بقا * گرچه از مغز است او را ارتقا
5298 هين ممان در پوست بگذر سوى مغز * تا شود رويت ز نور مغز نغز
چونكه گردى نغز « 6 » محبوبش شوى * سوى يزدان بىتن و بىجان روى
در عروج زندگى بىجسم و جان * همچو نور ديده در ديده روان
5301 باشد آنجا فرجهاى بىعدد * در حقيقت آن عدد باشد احد
حد « 7 » گفتن اين بود پس بس كنم * چونكه حيرت پيش آمد تن زنم
ليك هم كى تن زنم چون زين پرم * در تن همچون صدف نادر درم
5304 چون پرم از آب حكمت لاجرم * از چنين آبى ترشح اندرم
خم زهر چه پر بود زو آن برى * ديگ از آنچه پر شود هم زان خورى
چونكه پرم من ازين سودا و شوق * زين بگويم دايم اندر تحت و فوق
هامش
( 1 ) - مج : جان را كه
( 2 ) - مج : چى
( 3 ) - مج : يافت
( 4 ) - مج : آن و جانها
( 5 ) - اصل : تازگى
( 6 ) - مج : مغز
( 7 ) - مج : جد