در صلات دايمى بىنقش تن * جاودان اندر جوار ذو المنن
خود صلات مرد حق دايم بود * زنده از حق و به حق قايم بود
5262 همچو ماهى كو بود زنده ز آب * چون نباشد « 1 » آب گردد او خراب
بىخدا بودن ورا دوزخ بود * جنت او هم وصال حق شود
خلق ديگر زندهاند از خورد و خواب * او بود زنده هميشه زان جناب
5265 جمله را معدود باشد قوت و خور * او خورد بىعد چو لعل از نور خور
اهل دنيا زين خورش اندر زيان * اهل عقبى زان خورش اندر امان
هست حاصل زين خورش آخر ممات * زان خورش جان را حيات اندر حيات
5268 زين به كاهى نيست گردى عاقبت * زان فزايد هستىات در آخرت
زين بپوسى بعد مرگ اندر لحد * زان ببالى تازه مانى تا ابد
اين خورد چون اژدها پا و سرت * وان كند در هر دو عالم سرورت
5271 مشنو از شيطان شنو گفت خدا * تا نمانى از چنان دولت جدا
وعده حق بىشكى خواهد بدن * اين يقين دان كان همه خواهد شدن
مىبرد هر دم ترا شيطان ز راه * مىفتى از مكر او در اشتباه
5274 مىتنت ز افسون به پيشت پردهاى * جان تازهات مىشود پژمردهاى
در شكى از مكر و وسواس بدش * مىكشد هر دم ترا سوى خودش
مىشوى « 2 » همراه او اندر بدى * سر همىتابى ز امر ايزدى
5277 همچنين دايم بدين شيوه ترا * مىبرد از دين سوى كفر و عمى
تا كند در آخرت مانند خود * دور از نيكى سراسر نحس و بد
هان مكن بر خود ستم سويش مرو * همچو سگ اندر پى آن سگ مدو
5280 ترك او گوى و از آن ره بازگرد * توبه كن با مؤمنان انباز گرد
دايما اندر جهاد دين بكوش * جامه تقوى به دست آر و بپوش
[ در بيان احوال طالب ]
در بيان آنكه چون طالب تار و پود قوت خود و هوسهاى خود را در طلب خدا « 3 » مصروف گرداند از ظلمت نفس و شيطان و رهزنى ديوان برهد ، و خلاص يابد . ظلمتش همگى نور گردد و با عالم انبيا و اوليا متصل شود و همنشين گردد « 4 » . و چون برعكس متابعت نفس و هوا كند و در موافقت شيطان كوشد با او در دوزخ رود اگر سعادتش يارى دهد پيش از اجل توبه كند و از آن ورزش بازآيد و بيزار گردد تا از زمره اوليا شود « 5 » .
هامش
( 1 ) - مج : نيابد
( 2 ) - مج : مىشود
( 3 ) - مج : « خدا » ندارد
( 4 ) - مج : ايشان گردد
( 5 ) - مج : و الله علم