ليك حق از فرط نزديكى « 1 » است دور * تا نخواهد مىنيايد در ظهور
5235 همچنانكه كوزه باشد ز آب پر * يا بود اندر صدف در بحر در
بىخبر باشد از آن در آن صدف * آنچنانكه طفل از عز و شرف
همچو سلطانزادهاى اندر جهان * كش بود صد دولت و غافل از آن
5238 كى به وقت شيرخوارى آن پسر * باشد او آگه « 2 » ز املاك پدر
گرچه آن اوست ملك و تاج و تخت * ليك نادان است از آن آن نيكبخت
در شرف مستغرق و نادان بود * غرق آب و آب ازو پنهان بود
5241 هست با جمله چو در تن جان خدا * چون نخواهد مىنمايد خود جدا
كرده شد شرحش اگر عقلت بود * ور ندارى عقل كى فهمت شود
عاقلان را بس بود رمزى از آن * چون نباشد عقل چه سود از بيان
5244 لعبت اندر دست لعبتباز بين * گشته جنبان گه يسار و گه يمين
گه شود غالب گهى مغلوب و پست * گه سوى بالا برآرد هر دو دست
نبود آن جنبش ز لعبت نيك دان * كُل ز لعبتباز باشد بىگمان
5247 نيست لعبت هيچگون جنبان ز خود * هر طرف گر آيد و گر مىرود
آلت مطلق بود در دست مرد * آلت از خود كى تواند كار كرد
كى كند خود كار زنده مردهاى * يا شود كس گرم از افسردهاى
5250 جامد مرده نه آيد نى رود * كى چو شخص زنده گويد بشنود
جنبش آلت بود از زندهاى * پادشاهى نيست كار بندهاى
هست بنده آلت اندر حكم شاه * شه بود بر كار در نيك و تباه
5253 آلت آمد عالم اندر دست حق * از زمين و آسمان و نه طبق « 3 »
جمله مامورند پيش كردگار * از بد و نيك از نهان و آشكار
بىشريكى « 4 » حق بود بر كار و بس * نيست حاكم غير يزدان هيچكس
5256 جمله را مىدان ز حق مىبين ورا * تا كه باشى با خدا در دو سرا
چون ازو دانى نبينى غير او * با ويت باشد هميشه گفتوگو
دايما باشد ترا ديدار حق * هر دمى گيرى ز علمش نو سبق
5259 شاد باشى در حضور حق مدام * بىركوع و بىسجود و بىقيام
هامش
( 1 ) - مج : نزديك
( 2 ) - مج : آگه او
( 3 ) - مج : آسمان نه طبق
( 4 ) - مج : بىشريك