تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 237

مساهمون:

ص٢٣٧
ليك حق از فرط نزديكى « 1 » است دور * تا نخواهد مىنيايد در ظهور 5235 همچنان‌كه كوزه باشد ز آب پر * يا بود اندر صدف در بحر در بىخبر باشد از آن در آن صدف * آن‌چنان‌كه طفل از عز و شرف همچو سلطان‌زاده‌اى اندر جهان * كش بود صد دولت و غافل از آن 5238 كى به وقت شيرخوارى آن پسر * باشد او آگه « 2 » ز املاك پدر گرچه آن اوست ملك و تاج و تخت * ليك نادان است از آن آن نيك‌بخت در شرف مستغرق و نادان بود * غرق آب و آب ازو پنهان بود 5241 هست با جمله چو در تن جان خدا * چون نخواهد مىنمايد خود جدا كرده شد شرحش اگر عقلت بود * ور ندارى عقل كى فهمت شود عاقلان را بس بود رمزى از آن * چون نباشد عقل چه سود از بيان 5244 لعبت اندر دست لعبت‌باز بين * گشته جنبان گه يسار و گه يمين گه شود غالب گهى مغلوب و پست * گه سوى بالا برآرد هر دو دست نبود آن جنبش ز لعبت نيك دان * كُل ز لعبت‌باز باشد بىگمان 5247 نيست لعبت هيچ‌گون جنبان ز خود * هر طرف گر آيد و گر مىرود آلت مطلق بود در دست مرد * آلت از خود كى تواند كار كرد كى كند خود كار زنده مرده‌اى * يا شود كس گرم از افسرده‌اى 5250 جامد مرده نه آيد نى رود * كى چو شخص زنده گويد بشنود جنبش آلت بود از زنده‌اى * پادشاهى نيست كار بنده‌اى هست بنده آلت اندر حكم شاه * شه بود بر كار در نيك و تباه 5253 آلت آمد عالم اندر دست حق * از زمين و آسمان و نه طبق « 3 » جمله مامورند پيش كردگار * از بد و نيك از نهان و آشكار بىشريكى « 4 » حق بود بر كار و بس * نيست حاكم غير يزدان هيچ‌كس 5256 جمله را مىدان ز حق مىبين ورا * تا كه باشى با خدا در دو سرا چون ازو دانى نبينى غير او * با ويت باشد هميشه گفت‌وگو دايما باشد ترا ديدار حق * هر دمى گيرى ز علمش نو سبق 5259 شاد باشى در حضور حق مدام * بىركوع و بىسجود و بىقيام
هامش
( 1 ) - مج : نزديك ( 2 ) - مج : آگه او ( 3 ) - مج : آسمان نه طبق ( 4 ) - مج : بىشريك