هر دلى را كو ببخشد فهم اين * باشد او زبده درين چرخ و زمين
زبده در ما چيست آن فهم درست * كز نهايت واقف است و از نخست
5196 زانكه دانش هست وصف كردگار * نيست بالاتر ز دانش هيچ كار
پس بود عالم خدا نى نقش تن * چونكه تن معزول شد از ما و من
آلت مطلق بود در دست حق * دمبهدم جانش ز حق گيرد سبق
5199 هستى حق را در آن هستى ببين * تا شوى استاد اندر علم دين
نى كه حال دل نمايد از زبان * دل بود شاه و زبان چون ترجمان
گفت شاه از ترجمان دانند عام * ليك خاصان را بود قرب كرام
5202 بىحجاب ترجمان واقف شوند * هر كجا كان شه رود باهم روند
اهل دل از سر دلها واقفاند * بىزبان اسرار حق را واصفاند
بىوسايط در مجالس حاضرند * بر همه سرهاى مخفى ناظرند
5205 از ره جان سوى جانان رفتهاند * همچو جان پيدا و هم بنهفتهاند
نيست ايشان را حجابى حاجبند * مىگشايد پندشان از پايبند
دستگير بندگانند آن شهان * از مصائب وز مهالك در جهان
5208 تا نيفتى در غلط از جسمشان * بين مسمى را درون اسمشان
چون در اسم است آن مسمى فهم كن * همچنانكه وصف حال اندر سخن
هرچه هست اندر سخن پيدا شود * چونكه در سر عقل يا فهمى بود
5211 هيچ چيزى نيست بالاى سخن * گر ترا عقلى است كامل فهم كن
حالها از قالها پيدا شود * آنكه آنىش فهم شد بالا رود
درد سر يا درد پهلو يا « 1 » شكم * يا كه حالتهاى ديگر بيشوكم
5214 تا نگويى كى شود معلوم آن * حال سر از گفت مىگردد عيان
نيست برتر از سخن چيزى بدان * چون دروغ و سهو نبود در ميان
ز انبيا و اوليا آمد سخن * تا ترا گردد در آن دريا سفن
5217 تا رساند مر ترا در مقصدت * همچو كشتى سوى ماواى خودت
از خدا ما را سخن زانرو رسيد * تا كه بر ما خواستش گردد پديد
كز پى چى « 2 » كرده است ايجادمان * زان جهان روح در اين خاكدان
5220 تا كنيم او را در اينجا « 3 » بندگى * شكر نعمتهاى او در زندگى
هامش
( 1 ) - مج : با
( 2 ) - مج : حى
( 3 ) - مج : همين جا