تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 235

مساهمون:

ص٢٣٥
هر دلى را كو ببخشد فهم اين * باشد او زبده درين چرخ و زمين زبده در ما چيست آن فهم درست * كز نهايت واقف است و از نخست 5196 زانكه دانش هست وصف كردگار * نيست بالاتر ز دانش هيچ كار پس بود عالم خدا نى نقش تن * چونكه تن معزول شد از ما و من آلت مطلق بود در دست حق * دم‌به‌دم جانش ز حق گيرد سبق 5199 هستى حق را در آن هستى ببين * تا شوى استاد اندر علم دين نى كه حال دل نمايد از زبان * دل بود شاه و زبان چون ترجمان گفت شاه از ترجمان دانند عام * ليك خاصان را بود قرب كرام 5202 بىحجاب ترجمان واقف شوند * هر كجا كان شه رود باهم روند اهل دل از سر دل‌ها واقف‌اند * بىزبان اسرار حق را واصف‌اند بىوسايط در مجالس حاضرند * بر همه سرهاى مخفى ناظرند 5205 از ره جان سوى جانان رفته‌اند * همچو جان پيدا و هم بنهفته‌اند نيست ايشان را حجابى حاجبند * مىگشايد پندشان از پايبند دستگير بندگانند آن شهان * از مصائب وز مهالك در جهان 5208 تا نيفتى در غلط از جسمشان * بين مسمى را درون اسمشان چون در اسم است آن مسمى فهم كن * همچنان‌كه وصف حال اندر سخن هرچه هست اندر سخن پيدا شود * چونكه در سر عقل يا فهمى بود 5211 هيچ چيزى نيست بالاى سخن * گر ترا عقلى است كامل فهم كن حال‌ها از قال‌ها پيدا شود * آنكه آنىش فهم شد بالا رود درد سر يا درد پهلو يا « 1 » شكم * يا كه حالت‌هاى ديگر بيش‌وكم 5214 تا نگويى كى شود معلوم آن * حال سر از گفت مىگردد عيان نيست برتر از سخن چيزى بدان * چون دروغ و سهو نبود در ميان ز انبيا و اوليا آمد سخن * تا ترا گردد در آن دريا سفن 5217 تا رساند مر ترا در مقصدت * همچو كشتى سوى ماواى خودت از خدا ما را سخن زان‌رو رسيد * تا كه بر ما خواستش گردد پديد كز پى چى « 2 » كرده است ايجادمان * زان جهان روح در اين خاكدان 5220 تا كنيم او را در اينجا « 3 » بندگى * شكر نعمت‌هاى او در زندگى
هامش
( 1 ) - مج : با ( 2 ) - مج : حى ( 3 ) - مج : همين جا