تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 234

مساهمون:

ص٢٣٤
اوليا را دو مبين يك نور دان * تافته اين‌سو از آن خورشيد جان 5169 جملگان پرند از نور « 1 » جلال * هست اندر قالشان يك نوع حال نان كه يك چيز است دارد نام‌ها * هر كسى نامى نهاد آن را جدا يك به تركى يك به رومى بىعدد * كى شود معدود از اعداد احد 5172 هركه ديد او آن احد را بىحجاب * پيش او بسته نماند هيچ باب نام را پيشش نماند اعتبار * بىدو آن يك را بگيرد در كنار غير يزدان را نبيند در وجود * داند او هر چيز كآيد و آنچه بود « 2 » 5175 جنبش باشد ز حق در نيك و بد * صورتش آلت بود « 3 » پيش احد گرچه آيد از زبان لفظ و بيان * در حقيقت هست از دل بىگمان شد « 4 » زبان چون آلت اندر دست دل * پس ز دل دان جمله را بگذر ز گل 5178 تن بود همچون چراغ و نور دل * روشنى باشد ز دل نه از آب و گل هستى تن همچون گل آمد يقين * دل درو نورى از آن خورشيد دين نور دل باقى است آن را پاس دار * زانكه دل ماند مخلّد پايدار 5181 دايما حق مىكند در دل نظر * زانكه دل نور است و يزدان قرص خور از نظر مقصود تاب وى بود * همچنان‌كه جسم از جان حى بود در تن و در جان بود پرنور او * بلكه پر باشد از آن سفل و علو 5184 غير حق خود نيست چيزى در وجود * مىكند بر واصلان از لطف جود حق محيط و نيست از چيزى جدا * زوست زنده هم زمين و هم سما در همه اجزاى عالم آن حى است * جمله معدومات از آن قدرت شىء است 5187 مىشوند اشيا عدم هم ز امر او * بىحد و عد است قدرت‌هاى هو جمله از وى زنده‌اند و بىخبر * همچنانك از آب ماهى اى پسر هست رگها در تنت زنده ز جان * هم سر و هم پا و هم زانو و ران 5190 نيستند آگاه كز جان زنده‌اند * گرچه از جان تازه و فرخنده‌اند زان بود آگاه زين عقل منير * دايم از عقلى تو آگاه و خبير ور نباشد در تو عقل اين جسم تو * بىخبر باشد ز سرها اى عمو 5193 همچنين اجزاى هستى را بدان * زنده از حق آشكارا و نهان
هامش
( 1 ) - مج : آن نور ( 2 ) - مج : در وجود ( 3 ) - مج : « بود » افتاده ( 4 ) - اساس : سد