اوليا را دو مبين يك نور دان * تافته اينسو از آن خورشيد جان
5169 جملگان پرند از نور « 1 » جلال * هست اندر قالشان يك نوع حال
نان كه يك چيز است دارد نامها * هر كسى نامى نهاد آن را جدا
يك به تركى يك به رومى بىعدد * كى شود معدود از اعداد احد
5172 هركه ديد او آن احد را بىحجاب * پيش او بسته نماند هيچ باب
نام را پيشش نماند اعتبار * بىدو آن يك را بگيرد در كنار
غير يزدان را نبيند در وجود * داند او هر چيز كآيد و آنچه بود « 2 »
5175 جنبش باشد ز حق در نيك و بد * صورتش آلت بود « 3 » پيش احد
گرچه آيد از زبان لفظ و بيان * در حقيقت هست از دل بىگمان
شد « 4 » زبان چون آلت اندر دست دل * پس ز دل دان جمله را بگذر ز گل
5178 تن بود همچون چراغ و نور دل * روشنى باشد ز دل نه از آب و گل
هستى تن همچون گل آمد يقين * دل درو نورى از آن خورشيد دين
نور دل باقى است آن را پاس دار * زانكه دل ماند مخلّد پايدار
5181 دايما حق مىكند در دل نظر * زانكه دل نور است و يزدان قرص خور
از نظر مقصود تاب وى بود * همچنانكه جسم از جان حى بود
در تن و در جان بود پرنور او * بلكه پر باشد از آن سفل و علو
5184 غير حق خود نيست چيزى در وجود * مىكند بر واصلان از لطف جود
حق محيط و نيست از چيزى جدا * زوست زنده هم زمين و هم سما
در همه اجزاى عالم آن حى است * جمله معدومات از آن قدرت شىء است
5187 مىشوند اشيا عدم هم ز امر او * بىحد و عد است قدرتهاى هو
جمله از وى زندهاند و بىخبر * همچنانك از آب ماهى اى پسر
هست رگها در تنت زنده ز جان * هم سر و هم پا و هم زانو و ران
5190 نيستند آگاه كز جان زندهاند * گرچه از جان تازه و فرخندهاند
زان بود آگاه زين عقل منير * دايم از عقلى تو آگاه و خبير
ور نباشد در تو عقل اين جسم تو * بىخبر باشد ز سرها اى عمو
5193 همچنين اجزاى هستى را بدان * زنده از حق آشكارا و نهان
هامش
( 1 ) - مج : آن نور
( 2 ) - مج : در وجود
( 3 ) - مج : « بود » افتاده
( 4 ) - اساس : سد