گفت إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا خدا * ما فرود آوردهايم اين ذكر را
5142 ذكر را ما حافظيم از هر گزند * تا گشايد پند ما از خلق بند
ذكر مردانند مىدان اين يقين * زان كزيشان شد طريق حق مبين
لفظ قرآن نه از پيمبر شد پديد * تا كه از وى نيك و بد آن را شنيد
5145 سربهسر ذكر است و فكر است آن ولى * زو شود از كار بر خلقان جلى
پس ولى را ذكر دان بگذر ز تن * چونكه او را نيست غير ذكر فن
غير ذكر و فكر در وى نيست چيز * جملگى ذكر است و فكر است آن عزيز
5148 ذكر چون قطره است و او درياى ذكر * گر ترا عقلى است « 1 » دريابش به فكر
ذكر او بسيار و ذكرت اندكى * پيش فكرش هست فكرت اندكى
مىپرد فكرش وراى فرش و عرش * فكر تو پران شده بر گرد فرش
5151 فكر او عنقا و فكرت همچو زاغ * فكر او خورشيد و فكرت چون چراغ
هست فرقى در ميان اين دو فكر * فكر تو چو بيوه و فكرش چو بكر
پس مكن خود را تو با مردان قياس * پيش آن ديبا تو هستى چون پلاس
5154 مر ولى و ذكر را يك چيز دان * زانكه فرقى نيست هيچ اندر ميان
آن همين است اين همان در خاصيت * زانكه دارد هر دو يكسان ماهيت
گر نهى يك چيز را صد نام تو * كى شود يك چيز از گفت تو دو
5157 انبيا و اوليا خود نامهاست * جمله در صورت مثال جامهاست
جامها معدود و آن باده يكى است * هركه او يك را دو گويد در شكى است
باشد او غافل ز باده همچو طفل * پيش او يكسان بود صافى و ثقل
5160 دو نگويد باده را آن باخرد * گر كنند اندر ظروف نيك و بد
انبيا را صالح و مؤمن بخواند * اوليا را صادق و موقن بخواند
ليك يك نورند در معنى همه * يك سخن گفتند در دعوى همه
5163 هرچه گفت آن اولين گفت اين « 2 » دوم * بىخلافى همچنان بىبيشوكم
دعوى و معنى جمله بوده يك * از يقين گفتند آن را نى ز شك
گرچه بنمود آن به ظاهر مختلف * جمله را تو راست دان همچو الف
5166 معنى جمله يكى بد از قدم * جمله بنهادند هم يكسان قدم
از طريق لفظ و اسما مختلف * در حقيقت جمله يكسان مؤتلف
هامش
( 1 ) - مج : عقل است
( 2 ) - مج : آن