خاطرش را جوى دايم بندهوار * بهر او مىباش روز و شب به كار
خويشتن را وقف كن در كار او * بهر او « 1 » ورز و رضاى او بجو
5109 هرچه فرمايد بكن از جان و دل * دمبهدم مىباش از آن خدمت خجل
گو گزين بهتر ببايستى مرا * خدمت آن شاه كردن باسزا « 2 »
از خدا مىجوى توفيق عمل * تا عملها آيد از تو بىدغل
5112 چون شود خلقت چنين بخشش برى * بىدهان از خوان او نعمت خورى
نعمت نادر كزان افزون شوى * همچو بدرى روشن و موزون شوى
دمبهدم گيرى ز دادش ارتقا * جان فانى را دهى يا بى بقا
5115 آخر كارت مقام او رسد * بىحجابى وصلتت از هو رسد
همچو او رهبر شوى در راه حق * جمله عالم از تو گيرد نو سبق
عاقبت كامل شوى اندر طريق * خلق گردند از تو بر معنى مفيق
5118 صحبت مردان به حق اقرب بود * زانك ازيشان كارها زوتر شود
همچنانكه جان و دل در آدمى است * حق درون آدمى آن دمى است
تن ز جان زنده است و جنبان در جهان * او ز حق زنده است و جنبان همچنان
5121 از تن تو لطف جان آيد پديد * وز تن او جلوه حق اى مريد
پس خدا را زو بجو از خود مجو * دايما از وى بگو از خود مگو
چيزها را جو ز جايش تا برى * هيچ از مشك تهى آبى خورى
5124 كى « 3 » بياموزى ز جاهل علم را * يا ز مرد خشمگين تو حلم را
زر ز صندوقى بجو كان پرزر است * نى ز صندوقى كه كاهش اندر است
گاه طاعت طالب حقى ز خود * تا رسد از حق ترا عون و مدد
5127 ليك چون مرد خدا يارت شود * دان كه « 4 » از وى در دمى كارت شود
دامن آن شاه گير و شو غلام * تا خورى از جام او بىلب مدام
[ خداوند انبيا را فرستاد تا نعم داده شده به خلق باقى بماند ]
در بيان آنكه حق تعالى انبيا را فرستاد و راه نمود تا اين خلعتها كه داده است به خلق باقى بماند .
هر نيكبختى كه مطيع امر خدا شد و رسل را و سخن حق را تصديق كرد هزار چندان خوشى و راحت در جنت يافت . و هر بدبختى كه خلاف آن كرد و عصيان نمود در عذاب دوزخ موبد بماند .
[ انبيا و اوليا عين ذكر هستند كه فرمود : إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ
]
و در تقرير آنكه در قرآن مىفرمايد كه :
إِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَا الذِّكْرَ وَ إِنَّا لَهُ لَحافِظُونَ
« 5 » ، مىفرمايد كه ذكر را
هامش
( 1 ) - مج : مهر او
( 2 ) - مج : ناسزا
( 3 ) - مج : گر
( 4 ) - مج : زانكه
( 5 ) - ى 9 س 15 ، حجر