تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 230

مساهمون:

ص٢٣٠
رويت اندر چيست آنى بىگمان * گر به نان نانى و گر با جان تو جان چون تو آنى كه بدان رو كرده‌اى * از دل و از جان بدان خو كرده‌اى 5082 پس به طاعت روز و شب مشغول شو * سوى عصيان همچو نادانان مرو چونكه طاعت دايمت « 1 » آئين شود * بىحجابى چشم دل حق‌بين شود از شمار اهل دل باشى برش * چون ترا بيند ملازم بر درش 5085 پر شوى از نور حق چون جان تو * رو نهد از راه طاعت سوى هو بنده عين خواجه باشد در امور * هر دو را يك بين اگر دارى تو نور بنده چون دلخواه خواجه مىكند * پود جان بر نار امرش مىتند 5088 دست و پاى خواجه باشد آن غلام * چونكه بهر او بود كارش مدام پس به معنى بنده را خواجه بدان * چون رضاى خواجه جويد هر زمان همچو دست و پا كه آلت‌هاى اوست * بنده اندر كارها بر جاى اوست 5091 رو تو كار حق كن و بگذر ز كار * تا كه گردى آلت آن كردگار تا دلت گردد ميان اصبعين * وصل يا بى و رود از بين‌بين بعد از آن هرچه از تو آيد زو بود * چون ترا بىپرده رو در هو بود 5094 زانكه دل چون آلت حق شد تمام * جنبش او كل ز حق باشد مدام همچنان‌كه جنبش تن از خرد * هست جمله گر فروشد گر خرد گر به ظاهر تن كند آن كارها * گر به خانه گاه در بازارها 5097 جمله را از عقل دان از تن مدان * زانكه تن جنبان بود از عقل و جان بين فوائد را ز عقل هوشمند * گر ز تن ظاهر شود « 2 » اى ارجمند همچنان چون حق شود مطلوب تو * او بود تنها ز جان محبوب تو 5100 هم ترا حق دوست دارد بىگمان * آلتش گردى يقين اندر جهان گفت اذا احببت عبدا ذو المنن * زو نباشم من جدا چون جان ز تن زانكه او آلت شد اندر دست من * مىكنم من هرچه آيد زان بدن 5103 كل قبول او قبول من بود * كار تو نيكو ز داد او شود اين‌چنين كس را چو يا بى سخت‌گير * گر گدا باشى ازو گردى امير مظهر من او بود اندر جهان * نور من تابد ز روى او عيان 5106 زو مرا بينى اگر قابل بوى * چونكه بر وفق مراد او روى
هامش
( 1 ) - مج : دايما ( 2 ) - مج : گر به ظاهر از تن است
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 230 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو