رويت اندر چيست آنى بىگمان * گر به نان نانى و گر با جان تو جان
چون تو آنى كه بدان رو كردهاى * از دل و از جان بدان خو كردهاى
5082 پس به طاعت روز و شب مشغول شو * سوى عصيان همچو نادانان مرو
چونكه طاعت دايمت « 1 » آئين شود * بىحجابى چشم دل حقبين شود
از شمار اهل دل باشى برش * چون ترا بيند ملازم بر درش
5085 پر شوى از نور حق چون جان تو * رو نهد از راه طاعت سوى هو
بنده عين خواجه باشد در امور * هر دو را يك بين اگر دارى تو نور
بنده چون دلخواه خواجه مىكند * پود جان بر نار امرش مىتند
5088 دست و پاى خواجه باشد آن غلام * چونكه بهر او بود كارش مدام
پس به معنى بنده را خواجه بدان * چون رضاى خواجه جويد هر زمان
همچو دست و پا كه آلتهاى اوست * بنده اندر كارها بر جاى اوست
5091 رو تو كار حق كن و بگذر ز كار * تا كه گردى آلت آن كردگار
تا دلت گردد ميان اصبعين * وصل يا بى و رود از بينبين
بعد از آن هرچه از تو آيد زو بود * چون ترا بىپرده رو در هو بود
5094 زانكه دل چون آلت حق شد تمام * جنبش او كل ز حق باشد مدام
همچنانكه جنبش تن از خرد * هست جمله گر فروشد گر خرد
گر به ظاهر تن كند آن كارها * گر به خانه گاه در بازارها
5097 جمله را از عقل دان از تن مدان * زانكه تن جنبان بود از عقل و جان
بين فوائد را ز عقل هوشمند * گر ز تن ظاهر شود « 2 » اى ارجمند
همچنان چون حق شود مطلوب تو * او بود تنها ز جان محبوب تو
5100 هم ترا حق دوست دارد بىگمان * آلتش گردى يقين اندر جهان
گفت اذا احببت عبدا ذو المنن * زو نباشم من جدا چون جان ز تن
زانكه او آلت شد اندر دست من * مىكنم من هرچه آيد زان بدن
5103 كل قبول او قبول من بود * كار تو نيكو ز داد او شود
اينچنين كس را چو يا بى سختگير * گر گدا باشى ازو گردى امير
مظهر من او بود اندر جهان * نور من تابد ز روى او عيان
5106 زو مرا بينى اگر قابل بوى * چونكه بر وفق مراد او روى
هامش
( 1 ) - مج : دايما
( 2 ) - مج : گر به ظاهر از تن است