تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 229

مساهمون:

ص٢٢٩
لا نُفَرِّقُ گفت حق اندر كلام * نيست فرقى در ميان آن كرام 5055 گر به ظاهر انبياء را بد عدد * ليك در باطن بدند ايشان احد جمله پر بودند از نور خدا * خود « 1 » نبودند از خدا هرگز جدا بود از يك نور پر آن جسمشان * بنگر اندر نور و بگذر ز اسمشان 5058 مؤمنان را نفس واحد زان بگفت * مصطفى چون در اين معنى بسفت گر به صورت مؤمنان را شد عدد * بگذر از صورت به معنى بين احد زرگر ار سازد ز زر صد گونه ظرف * جمله را يك دان و يك بين گر به حرف 5061 هر يكى را زان بود نامى دگر * همچو كوزه يا چو كاسه بىشمر جمله را صراف داند يك زر است * بهر ظرف آن را نگويد كمتر است يك بود پيشش بهاشان بىگمان * زانكه يك چيز است زر نقدكان 5064 بگذر از صورت به معنى كن نظر * تا ببينى كو است واحد بىصور كوزه‌ها معدود و آب جمله يك * اين يقين دان و گذر از وهم و شك چشم سر گرچه دو باشد در عدد * ليك نورش يك بود اى باخرد 5067 سوى نورش رو كه تا يك بين شوى * تا كه بىاعداد در واحد « 2 » روى جان‌ها يك نور و تن‌ها « 3 » بىشمار * دايما در يك نگر اى مرد كار اين صور و اعداد فانى مىشوند * جمله در كتم عدم در مىروند 5070 نيست مىگردند كلى اين صور * گر بقا خواهى ز صورت درگذر چونكه صورت‌ها نخواهد ماند هيچ * ترك صورت كن در آن چندين مپيچ سوى معنى رو كه معنى باقى است * زانكه در معنى خدايت ساقى است 5073 هر دم از مصنوع در صانع نگر * تا شوى از حسن صانع باخبر رفتن تو سوى معنى اين بود * كه هميشه عمرت اندر دين رود عمر را چون صرف در طاعت كنى * كل هواى نفس را از دل كنى 5076 دايما معنى بود مطلوب تو * بىصور معنى شود محبوب تو چون به معنى دل نهى معنى شوى * همچو معنى در همه دل‌ها روى گرچه باشى در لباس اين صور * چون به معنى باشدت كلى نظر 5079 خويشتن را بعد از آن معنى شناس * چونكه در معنى است سير اى خير ناس « 4 »
هامش
( 1 ) - مج : چون ( 2 ) - مج : وحدت ( 3 ) - مج : نور ، تن ( 4 ) - مج : باش
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 229 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو