لا نُفَرِّقُ گفت حق اندر كلام * نيست فرقى در ميان آن كرام
5055 گر به ظاهر انبياء را بد عدد * ليك در باطن بدند ايشان احد
جمله پر بودند از نور خدا * خود « 1 » نبودند از خدا هرگز جدا
بود از يك نور پر آن جسمشان * بنگر اندر نور و بگذر ز اسمشان
5058 مؤمنان را نفس واحد زان بگفت * مصطفى چون در اين معنى بسفت
گر به صورت مؤمنان را شد عدد * بگذر از صورت به معنى بين احد
زرگر ار سازد ز زر صد گونه ظرف * جمله را يك دان و يك بين گر به حرف
5061 هر يكى را زان بود نامى دگر * همچو كوزه يا چو كاسه بىشمر
جمله را صراف داند يك زر است * بهر ظرف آن را نگويد كمتر است
يك بود پيشش بهاشان بىگمان * زانكه يك چيز است زر نقدكان
5064 بگذر از صورت به معنى كن نظر * تا ببينى كو است واحد بىصور
كوزهها معدود و آب جمله يك * اين يقين دان و گذر از وهم و شك
چشم سر گرچه دو باشد در عدد * ليك نورش يك بود اى باخرد
5067 سوى نورش رو كه تا يك بين شوى * تا كه بىاعداد در واحد « 2 » روى
جانها يك نور و تنها « 3 » بىشمار * دايما در يك نگر اى مرد كار
اين صور و اعداد فانى مىشوند * جمله در كتم عدم در مىروند
5070 نيست مىگردند كلى اين صور * گر بقا خواهى ز صورت درگذر
چونكه صورتها نخواهد ماند هيچ * ترك صورت كن در آن چندين مپيچ
سوى معنى رو كه معنى باقى است * زانكه در معنى خدايت ساقى است
5073 هر دم از مصنوع در صانع نگر * تا شوى از حسن صانع باخبر
رفتن تو سوى معنى اين بود * كه هميشه عمرت اندر دين رود
عمر را چون صرف در طاعت كنى * كل هواى نفس را از دل كنى
5076 دايما معنى بود مطلوب تو * بىصور معنى شود محبوب تو
چون به معنى دل نهى معنى شوى * همچو معنى در همه دلها روى
گرچه باشى در لباس اين صور * چون به معنى باشدت كلى نظر
5079 خويشتن را بعد از آن معنى شناس * چونكه در معنى است سير اى خير ناس « 4 »
هامش
( 1 ) - مج : چون
( 2 ) - مج : وحدت
( 3 ) - مج : نور ، تن
( 4 ) - مج : باش