كس نگفت اين و نگويد در جهان * كه چرا از كور شد آن مه نهان
5004 هركه جويان است گم كرده است چيز * خوار منگر زانكه هست او بس عزيز
گر نگشت از كس جدا جويان ز كيست « 1 » * هر دو چشمش روز و شب گريان ز چيست
پس يقين جوينده يابنده بود * جان او در وصل پاينده بود
5007 آنكه جانى داشت بازآيد به وى * مرده بايد تا شود زان زنده حى « 2 »
زانكه حى بوده است اول يك زمان * گشته مرده چون ز چشمش رفت جان
باز آن مرده شود زنده يقين * چونكه جانى بود او را پيش ازين
5010 آنكه بىجان بود و سنگ و خاك بود * يا فتاده خوار چون خاشاك بود
كى شود زنده كسى كو مرده نيست * كى شود صافى چو غير درده نيست
مرده بايد تا كند عيسى ورا * زنده از افسون و برخيزد به پا
5013 ور نباشد مرده زنده چون شود * اين بعيد است و محال اين كى بود
هركه زان دولت نبودستش نصيب * كى بجويد باز آن را از مجيب
چون نشد جانش جدا زان خوشلقا * كى بجويد آن وصال و ارتقا
5016 جانهايى كه « 3 » ازينجا زادهاند * زان لقا محروم و دور افتادهاند
هست گشته از بخارات زمين * نيست اندر جانشان نورى ز دين
همچو حيوانند زنده در جهان * قايم از خواب وز خور پير و جوان
5019 مثل حيوان عاقبت فانى شوند * خاك بودند و به اصل خود روند
بل بتر باشد ز حيوان مرگشان * گردد از دوزخ در آخر « 4 » برگشان
زانكه قدرت داشتند ايشان كزان * ره بريدندى به سوى ملك جان
5022 بودشان هم آلت طاعات و خير * مىتوانستند گردان سوى سير
امر حق را ترك كردند از شقا * از عمل فارغ شدند و از تقى
با وجود قدرت آن قوم لئيم * كاهلى كردند و شد جاشان جحيم
5025 پس ازاينرو خواندشان يزدان اضل * كه نبدشان وفق امر حق عمل
تا از آن علم و عمل كارى شدى * در ره حق آن عمل يارى شدى
لاجرم گويند در حشر و مآب * هر يكى يا ليتنى كنت تراب
5028 زانكه حيوان شد تراب و وارهيد * از عذاب و محنت دوزخ جهيد
هامش
( 1 ) - اساس : جويان كيست
( 2 ) - مج : زنده ز حى
( 3 ) - مج : كو
( 4 ) - مج : « در آخر » افتاده است