4941 بىشمر در هر حِرَف مىبين چنين * كار آن را مىنداند « 1 » كرد اين
هر يكى را هست كارى در جهان * از سپاهى و امير و پاسبان
جمله اجزاى جهان بالا و پست * هر يكى بگرفته يك كارى به دست
4944 آسمان و آفتاب و اختران * بىشمار از جنس اين اندر جهان
مىنگر در هر يكى زينها جدا * هر يكى كارى كند بهر خدا
تا بود قايم ازيشان همچنين * سقف اين گردون و هم صحن زمين
4947 فكر كن نيكو كه تا بينى عيان * قائم است از كار جمله اين جهان
زين قدر مجمل كه گفتم فهم كن * گر به تفصيل آرمش اندر سخن
بىگمانى آن كشد اينجا دراز * بگذر از بسيار و با اندك بساز
4950 ز اندكى هين فهم كن بسيار را * رمزكى كافى بود هشيار را
هرچه حق كرده است بايستست دان * و آنچه نابايست باشد نيست آن
باز گرد و قصه موسى بگو * ز اشتياق خضر چون شد حال او
4953 عاقبت موسى رسيد اندر خضر * صاف گشت و رفت از وى كل كدر
يافت زو چيزى كه در وهمش نبود * بىزيانى برد ازو صد نوع سود
برد نو حالى وراى حال خود * شد تمامت حاصلش آمال خود
4956 آن همه كو داشت چون يك قطره بود * يافت از داد خضر صد بحر و رود
چونكه موسى با چنان شاهى و فر * گشت پيشش خاضع و بنهاد سر
تو كه هستى مفلس و بىخانومان * چون نمىجويى خضر را هر زمان
[ تا اين عالم موجود است حق تعالى را ولى و اصل موجود است ]
در بيان آنكه تا اين عالم صورت كه آسمان و زمين است قايم است ، حق تعالى را ولى و اصل موجود است . زيرا كه عالم براى چنان كس هست شده است ؛ و از بهر او قايم است . چنان كه مولانا - قدسنا اللّه بسره العزيز - فرموده است « 2 » :
اين قدر عقل ندارى كه بدانى آخر * گرنه شاهى است پس اين بارگه سلطان چيست
چون او از روى صورت نقل كند و بجاى او كسى ننشيند ، جنس او اين خيمه آسمان و بساط زمين را برگيرند و درنوردند ، كه :
يَوْمَ نَطْوِي السَّماءَ كَطَيِّ السِّجِلِّ لِلْكُتُبِ
« 3 » . زيرا خيمه را براى پادشاه زدهاند چون پادشاه نقل كند خيمه را برگيرند . پس تا جهان هست يقين كه آنچنان كس موجود است .
هامش
( 1 ) - مج : مىنيارد
( 2 ) - مج : مولانا فرموده است بيت ،
( 3 ) - ى 104 س 21 ، انبيا