تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 223

مساهمون:

ص٢٢٣
4914 وز علوم و فضل و نعمتهاى جان * كان بود بالاتر از ملك جهان ليك خاص خويشتن را كبريا * هيچ ننمايد به كس دارد خفى هم چنان كه پادشاهان جهان * شاهدان خويش را دايم نهان 4917 داشتستند از اميران و وزير * تا نبيندشان كس از برنا و پير ملك و ماه و جاه و خلعت مىدهند * هر يكى را حكم و رتبت مىدهند هركسى جويد ز شه كارى جدا * از بد و از نيك و از پير و فتى 4920 ليك نتوانند جستن از شهان * هيچ نوعى ديدن ايشان عيان هركه گويد شاهد خود را نما * تا ببينم سر رود بىشك ورا غيرت حق نيز بر مردان خود * هم برين ترتيب دان اى پرخرد 4923 هركسى را ديدن آن اوليا * نيست دستورى يقين دان از خدا سالها مىخواست از يزدان كليم * كه به من بنما خضر را اى عليم حق همىفرمود بگذر زين سؤال * دادمت علم و عمل هم قال و حال 4926 ملكت باقى و شاهى دادمت * تا فزودى بر همه در مرتبت تا كه گشتى تو گزين انبيا * در جهانت شد چنين كار و كيا شكر اين نعمت كن و چيزى مگو * بر چنين دولت رو افزونى مجو 4929 گفت موسى اين همه دادى مرا * ليك صبرم نيست پُرّم از ولا عشق آن شه بىقرارم كرده است * سوز و شوقش خورد و خوابم برده است در چنين سودا قوام افكنده‌اى * در دلم عشق ورا آكنده‌اى 4932 چون ز توست اين خواست و اين سودا مرا * از چه روى است اين عتاب و ماجرا بس بگفت و بس شنيد از حق جواب * گه ز روى لطف و گاهى از عتاب آخر او را حق ز رحمت داد داد * گفت اى موسى روان شو در گشاد 4935 رو ز شهر خويش و مىجو در سفر * از غم خويشان و امت درگذر تا كه در غربت بيابى خضر را * بشنوى از وى كلام بكر را دان كه هر جوينده يابنده بود * چون ز جان مطلوب را بنده بود 4938 خلعت ديدار از مردان رسد * آن‌چنان‌كه منصب از سلطان رسد اين عطا نايد به تو از هر گدا * كى رسى از مفلسان اندر غنا هركسى را داد حق كارى دگر * كار زرگر را نداند كفشگر