4914 وز علوم و فضل و نعمتهاى جان * كان بود بالاتر از ملك جهان
ليك خاص خويشتن را كبريا * هيچ ننمايد به كس دارد خفى
هم چنان كه پادشاهان جهان * شاهدان خويش را دايم نهان
4917 داشتستند از اميران و وزير * تا نبيندشان كس از برنا و پير
ملك و ماه و جاه و خلعت مىدهند * هر يكى را حكم و رتبت مىدهند
هركسى جويد ز شه كارى جدا * از بد و از نيك و از پير و فتى
4920 ليك نتوانند جستن از شهان * هيچ نوعى ديدن ايشان عيان
هركه گويد شاهد خود را نما * تا ببينم سر رود بىشك ورا
غيرت حق نيز بر مردان خود * هم برين ترتيب دان اى پرخرد
4923 هركسى را ديدن آن اوليا * نيست دستورى يقين دان از خدا
سالها مىخواست از يزدان كليم * كه به من بنما خضر را اى عليم
حق همىفرمود بگذر زين سؤال * دادمت علم و عمل هم قال و حال
4926 ملكت باقى و شاهى دادمت * تا فزودى بر همه در مرتبت
تا كه گشتى تو گزين انبيا * در جهانت شد چنين كار و كيا
شكر اين نعمت كن و چيزى مگو * بر چنين دولت رو افزونى مجو
4929 گفت موسى اين همه دادى مرا * ليك صبرم نيست پُرّم از ولا
عشق آن شه بىقرارم كرده است * سوز و شوقش خورد و خوابم برده است
در چنين سودا قوام افكندهاى * در دلم عشق ورا آكندهاى
4932 چون ز توست اين خواست و اين سودا مرا * از چه روى است اين عتاب و ماجرا
بس بگفت و بس شنيد از حق جواب * گه ز روى لطف و گاهى از عتاب
آخر او را حق ز رحمت داد داد * گفت اى موسى روان شو در گشاد
4935 رو ز شهر خويش و مىجو در سفر * از غم خويشان و امت درگذر
تا كه در غربت بيابى خضر را * بشنوى از وى كلام بكر را
دان كه هر جوينده يابنده بود * چون ز جان مطلوب را بنده بود
4938 خلعت ديدار از مردان رسد * آنچنانكه منصب از سلطان رسد
اين عطا نايد به تو از هر گدا * كى رسى از مفلسان اندر غنا
هركسى را داد حق كارى دگر * كار زرگر را نداند كفشگر
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 223
مساهمون: بهاء الدين محمد ( سلطان ولد )
ص٢٢٣