4896 گشته ايشان را محب از جان چنان * كه نديد آن عشق را كس در جهان
هر يكى او را امام و قبله بود * بر مشايخ مدح ايشان مىفزود « 1 »
دايما در مدحشان مشغول بود * امر ايشان پيش او مقبول بود
4899 زين بدانى جاه ايشان را به عقل * پيش گيرى راه ايشان را به عقل
دانى اين را كه چو ايشان در جهان * كم كسى آمد درين كون و مكان
چون چنان كس گشت ايشان را مريد * پس يقين دان هر يكى آمد فريد
4902 مثل ايشان كم كس آمد در جهان * هركه از جان گشت اندر بندشان
جنس ايشان باشد آن كس نيك دان * بلكه يك نورند ايشان بىگمان
پس يقين دان كانبيا و اوليا * جنس خود جويند از جان دايما
4905 جنس كى از جنس خود پنهان شود * گرچه گرداند لباس او آن بود
چون نظر باشد ترا دانى كه او * خاص يزدان است و پر از نور هو
سر نهى بر پاى او اندر جهان « 2 » * خاك پايش را كشى در ديدگان
4908 سرمه خاكش ببخشد چشمها * در شود ز اكسير جودش يشم « 3 » ها
[ در تفسير حديث : اوليايى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى ]
در بيان آنكه حق تعالى اگر « 4 » طالبان را مقامات بلند و ملك و پادشاهى مىبخشد و اظهارشان مىكند بعضى را اضعاف آن مىبخشد و مخفيشان مىدارد از غيرت ، كه : اوليايى تحت قبابى لا يعرفهم غيرى ، زيرا كه ايشان شاهدان حقاند . شاهدان خود را به هركس نمىنمايد ، مگر به كسى كه او را محرميت و تعلق از همه افزونتر است و چنين كس در حقيقت جنس آن شاهدان است . پس تنها او را محرم حرم كند و اين معنى چه عجب است . نى درين عالم پادشاهان صورت از امرا و بندگان خود امارت و منصب و ملك و مال دريغ نمىدارند الا شاهدان خود را به كس نمىنمايند . پس يقين است كه هيچ مرتبه بالاتر از ديدن آن شاهدان نيست . و سلم .
خاص خود را حق همىدارد نهان * از جز خود از همه خلق جهان
تا شود پنهان ز چشم خلق او * تا نبيند هر خسى آن حسن و رو
4911 خصلت بد را كند مقرون او * تا كه خلقان ناورند آن سوى رو
زانكه معشوقان حقاند آن فريق * نيست كس را پيش آن خاصان طريق
هرچه خواهى حق ببخشد از كرم * جاه و مال و ملك و اسباب و درم
هامش
( 1 ) - مج : بر فزود
( 2 ) - مج : زمان
( 3 ) - يشم : سنگى است شبيه عقيق به رنگهاى مختلف
( 4 ) - مج : اگرچه