تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 221

مساهمون:

ص٢٢١
مسجد جان را نباشد سقف و در * سجده اندر وى بود بىپا و سر 4869 عاشقان بىتن در آن مسجد روند * محو گردند از خودى بيرون شوند مر على را در قضا تيرى بجست * نوكش اندر كعب پاى او نشست رفته بد پيكانش اندر استخوان * مىنيارستند بيرون كردن آن 4872 كز برون كردن ورا مىبود الم * مانده قومش عاجز و جرّاح هم مصطفى فرمود با ياران او * از دل و جان بشنويد اين را نكو چون على تكبير بندد در نماز * مىشود بىخود در آن دم از نياز 4875 اندر آن حالت توان كردن به در * نوك پيكان ز استخوانش اى پسر در نماز او سخت بىخود مىشود * نيست آگه ز آنچه بر وى مىرود پس در آن حالت كشيد آن را ازو * همچنان كز شير آسان تاى مو 4878 مستى ايشان چنين بد در نماز * مست مىگشتند از خمر نياز مىشدى هريك ز مستى آن‌چنان * كو ندانستى زمين را ز آسمان خمر جانيشان چنان در سر شدى * كه دوا و دردشان يكسان بدى 4881 خود نماز آن است و اين چون سايه است * اين نماز آنجا مثال پايه است نردبان آن نماز است اين نماز * بلكه جانِ صدق و سوز است و نياز پايه پايه پا نهد از جا برون * سوى بىچونى رود از شهر چون 4884 اندر آن مسجد كند بىچون نماز * بىقيام و قعده پنهان همچو راز سجده بىسر بود آنجا مدام * بىدهان و بىقدح نوشد مدام نيست اين را آخرى گرديم باز * سوى قصه شمس دين سرفراز 4887 گشت غايب زين جهان خاكدان * بىبدن اندر جهان جاودان شد انيسش بعد ازو قطبى دگر * كه بدش از سر مولانا خبر شه صلاح الدين ز بعد شمس دين * گشت او را اندر آن ورزش معين 4890 حال و قالش از وجودش مىفزود * سرهاى نادر از وى مىشنود بعد ازو هم شد حسام الدين ترك * آنكه بود اندر بقا شاه سترك مىشدند از همدگر در ارتقا * يكدگر را سوى آن سر رهنما 4893 رتبت ايشان نيايد در بيان * زان كه نبود بحر ايشان را كران ليك اگر باشد ترا عقلى نكو * پى برى از جان به سوى آن علو گرددت اين فهم كان شاه ولا * بود پس دانا و بينا از خدا
انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 221 | بهاء الدين محمد ( سلطان ولد ) / محمد على خزانه دار لو