كى توانم شرح كردن وصف او * اين قدر گفتم ز جان بشنو نكو
4785 گر خدا راهت دهد عظم ورا * بينىاش بيرون ازين هر دو سرا
برتر از خاصان حق در قرب حق * در سياق از سابقان برده سبق
قرب او افزون ز هر قربى بده * آنچه كس را آن نشد او را شده
4788 وصف عظم او نيايد در بيان * كى بگنجد بحر اندر ناودان
با چنين رتبت چو ديدى جنس خود * دايما از جنس خود جستى مدد
اوليايى كه بدند اينجا نهان * در جهان بىثبات خاكدان
4791 هر يكى را خَلق و خُلق « 1 » مختلف * همچو نقش حرفها يا تا الف
هر يكى را هيئت و شكلى دگر * هر يكى را مشرب و اكلى دگر
اهل صورت جاهل از احوالشان * خيره در افعال و در اقوالشان
4794 اين ندانسته كه ذات آن شهان * همچو خالق هست از خلقان نهان
مىندانى اهل دل را از لباس * چونكه پنهانند در لبس آن اناس
منگر اندر جامه بين در جامه كيست * منگر اندر جام و بين در جام چيست
4797 بگذر از صورت تو ظاهربين مباش * جوى معنى را ز جان اى خواجه تاش
زانكه صورت زنده از معنى بود * جسم بىجان سوى « 2 » خاكى مىرود
پس بجو معنى نظر در روح كن * تا بمانى جاودان از امر كن
4800 هر ولى نشناسد ايشان را بدان * زانكه همچو جان نهانند آن شهان
گشت مولانا انيس شمس دين * صحبتش را كرد همچو جان گزين
در حضورش بود دايم روز و شب * از جمالش مىگرفت انوار رب
4803 غير مولانا نديد آن روى را * كس جز او از وى نبرد آن بوى را
حق ز غيرت كرده بود او را نهان * در جهان هم از كهان هم از مهان
قرب مولانا بد از خاصان فزون * زان سبب شد شمس دينش رهنمون
4806 سوى آن قربى كه بد مخصوص او * كرد او را يار خود بىجستوجو
هر دو بودند از ازل معشوق حق * نوع ديگر داشتند از حق سبق
عاشق حقاند اغلب اوليا * داده ايشان را خدا كار و كيا
4809 جمله را بوده دعاها مستجاب * دستگير خلق از خوف و عذاب
ليك معشوقان حق را از ازل * هست كارى برتر از علم و عمل « 3 »
هامش
( 1 ) - مج : خلقى
( 2 ) - مج : زير
( 3 ) - مج : كمال