4758 تا نماند اندر آن جويد دگر * تا رسد او را عطاى بىشمر
ما عرفناك بگفت او چونكه ديد * وصل حق را نيست پايانى پديد
ماند اندر وصل اول بايزيد * گفت اينست و برين نبود مزيد
4761 گشته غرقه اندر آن وصل عجب * گفت در من نيست چيزى غير رب
غير اللّه نيست اندر جبهام * سر نهيد اى طالبان بر جبهام
جبهام مسجود شد چون حق دروست * مغز مغز و نغز شد از دوست پوست
4764 كرد دعوى شهى در دور خويش * كه گذشتم ز اوليا رفتم به پيش
گرچه و اصل بود ليكن حق ورا * كرد ساكن اندر آن وصل و لقا
تا نجويد وصل نو برتر از آن * داشت خشنودش در آن وصلت چنان
4767 كه نمودش آن نهايات مراد * داد او را اندر آن رويت گشاد
گفت كآنچه ممكن است آنم رسيد * بىحجابى گشت بر من حق پديد
مصطفى چون بود محبوب خدا * خواست حق تا او رسد در وصلها
4770 جمله وصلتها بود تنها ورا * خاتمش زان خواند و كردش پيشوا
پس به معنى ما عرفناك عيان * هست عالى گر نمودت پست آن
بگذر از صورت به معنى درنگر * تا ببينى پست را بالا چو خور
4773 اين سخن را زان سخن عالى بدان * گرچه بس عالى نمودت آن بيان
اين به معنى عالى است و آن به گفت * در اين مشكل شه تبريز سفت « 1 »
آن شه معنى كه معنىها ازوست * خود بر معنيش معنىهاست پوست
4776 معنى كان جان جان جان بود * پيش روحش روحها ابدان بود
پيش مغزش مغزها چون پوست است * زانكه او معشوق و سر دوست است
پس بود عاشق هميشه در طلب * چونكه پايانى ندارد شان رب
4779 هيچ مستسقى نگردد « 2 » ز آب سير * از عطش گشته دوان بالا و زير
همچو مولانا كه بودش هر مرام * مىنشد حرص عظيمش هيچ رام
جوششش ساكن نمىشد يك دمى * جمله يمها بود پيشش شبنمى
4782 او همىافزود هر دم اجتهاد * جستوجويش بود اندر ازدياد
اين نغول است و به كنهش كى رسى * اندر آن معنى به عون حى رسى « 3 »
هامش
( 1 ) - مراد شمس الدين تبريزى است
( 2 ) - مج : همچو مستسقى ندارد
( 3 ) - مج : اين بيت را اضافه دارد :گر رسى باشى فزون از اوليا * نوع ديگر باشدت كار و كيا