تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 216

مساهمون:

ص٢١٦
4758 تا نماند اندر آن جويد دگر * تا رسد او را عطاى بىشمر ما عرفناك بگفت او چونكه ديد * وصل حق را نيست پايانى پديد ماند اندر وصل اول بايزيد * گفت اينست و برين نبود مزيد 4761 گشته غرقه اندر آن وصل عجب * گفت در من نيست چيزى غير رب غير اللّه نيست اندر جبه‌ام * سر نهيد اى طالبان بر جبه‌ام جبه‌ام مسجود شد چون حق دروست * مغز مغز و نغز شد از دوست پوست 4764 كرد دعوى شهى در دور خويش * كه گذشتم ز اوليا رفتم به پيش گرچه و اصل بود ليكن حق ورا * كرد ساكن اندر آن وصل و لقا تا نجويد وصل نو برتر از آن * داشت خشنودش در آن وصلت چنان 4767 كه نمودش آن نهايات مراد * داد او را اندر آن رويت گشاد گفت كآنچه ممكن است آنم رسيد * بىحجابى گشت بر من حق پديد مصطفى چون بود محبوب خدا * خواست حق تا او رسد در وصلها 4770 جمله وصلتها بود تنها ورا * خاتمش زان خواند و كردش پيشوا پس به معنى ما عرفناك عيان * هست عالى گر نمودت پست آن بگذر از صورت به معنى درنگر * تا ببينى پست را بالا چو خور 4773 اين سخن را زان سخن عالى بدان * گرچه بس عالى نمودت آن بيان اين به معنى عالى است و آن به گفت * در اين مشكل شه تبريز سفت « 1 » آن شه معنى كه معنىها ازوست * خود بر معنيش معنىهاست پوست 4776 معنى كان جان جان جان بود * پيش روحش روح‌ها ابدان بود پيش مغزش مغزها چون پوست است * زانكه او معشوق و سر دوست است پس بود عاشق هميشه در طلب * چونكه پايانى ندارد شان رب 4779 هيچ مستسقى نگردد « 2 » ز آب سير * از عطش گشته دوان بالا و زير همچو مولانا كه بودش هر مرام * مىنشد حرص عظيمش هيچ رام جوششش ساكن نمىشد يك دمى * جمله يم‌ها بود پيشش شبنمى 4782 او همىافزود هر دم اجتهاد * جست‌وجويش بود اندر ازدياد اين نغول است و به كنهش كى رسى * اندر آن معنى به عون حى رسى « 3 »
هامش
( 1 ) - مراد شمس الدين تبريزى است ( 2 ) - مج : همچو مستسقى ندارد ( 3 ) - مج : اين بيت را اضافه دارد :گر رسى باشى فزون از اوليا * نوع ديگر باشدت كار و كيا