تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 215

مساهمون:

ص٢١٥
4731 جهد را بگذار و دانا را بجو * تا رسى در هرچه مىخواهى ازو تا شوى در زير سايه‌ش آفتاب * هر خطا گردد ز تو عين صواب آنچه ازو آيد « 1 » نمىآيد به گفت * اين‌چنين در را به گفتن كس نسفت 4734 اين ندارد آخرى آنجا رويم * سوى ذكر و وصف مولانا شويم صحبت مردان گزيدى او ز جان * هيچ بىايشان نبودى يك زمان وقت غيبتشان بدى اندر نماز * در نماز با حضور پرنياز 4737 مست گشتى اندر آن حالت چنان * كاوفتادى هيبت اندر حاضران هيچ‌كس ندهد نشان اندر جهان * كه كسى بد همچو او از عابدان مرد حق را چون بديدى ضعف آن * روش گشتى زرد همچون زعفران 4740 پرتو جدش چو بر ناظر زدى * آمدى در لرزه و بىخود شدى كافر و مؤمن بدانستى كه او * خاص حق است و پر از انوار هو از كراماتش نمىگويم كه آن * بىعدد ديدند ازو خلق جهان 4743 سال و مه سه روزه‌اش آيين بده * از جهادش نفس بد كشته شده هيچ نامد از كسى آن‌گون جهاد * حال و ماضى كز وى آمد در عباد با چنان قربت بد او را اين طلب * كم كسى بود اين‌چنين در راه رب 4746 بعد قربت اوليا ساكن شدند * بىتعب جمله در آسايش بدند آن‌چنان‌كه اندر آخر بايزيد * چون گذشت از خود به وصل حق رسيد ليس فى جبه سوى اللّه گفت او * آشكارا هيچ‌گون ننهفت او 4749 هم بگفت او لفظ سبحانى عيان * ما اعظم شانى ميان مردمان ما عرفناك بگفته مصطفى * با چنان و صلى « 2 » كه بودش از خدا غير او را آن مقام از حق نبود * قربتش بر انبيا زين‌رو فزود 4752 گر به ظاهر آن سخن عالىتر است * ليك در باطن برين قصر آن در است گرچه غرق وصل بود او ليك چون * وصل اين صدر است آن باشد برون پس به نسبت باشد اين در پيش آن * همچو تن با جان و جان با جان جان 4755 وصلت حق چون ندارد منتها * خواست كان جمله رسد با مصطفى زان نداد او را سكون اندر طلب * تا رسد در جمله وصلت‌هاى رب مىنمودش بعد هر و صلى وصال * تا بود جويا هميشه بىملال
هامش
( 1 ) - مج : يا بى ( 2 ) - مج : وحشى