تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 213

مساهمون:

ص٢١٣
جمله را خواهد بدن آخر فنا * نيست ايشان را رهى اندر بقا 4683 جان‌ها كه بوده‌اند آنجا قديم * پيش ازين عالم در آن دريا مقيم عالِم‌اند ايشان كه عالَم حادث است * آن جهان باقى و دايم ماكث است وان گروهى كز بخار عالم‌اند * گرچه در دنيا ز نسل آدم‌اند 4686 گر شدى هريك نبينى را مطيع * پندشان را نيك گشتندى سميع از نماز و روزه و ذكر آن فريق * مىشدندى جمله زين معنى مفيق چون نكردند آن و نشنيدند پند * جمله ماندند اين طرف در غل و بند 4689 پس در آخر حشر گردند اين گروه * تا كند جلوه بر ايشان آن شكوه نيك و بد آنجا عيان پيدا شوند * نيكوان و الا ، بدان رسوا شوند طالحان را جا شود قعر جحيم * صالحان را قصر و رفعت در نعيم 4692 دامن مردان اگر گيرند سخت * آن بدان را هم رسد اين نوع بخت حالت بدشان شود آخر نكو * آورند از جان به سوى قبله رو ديده‌هاى كورشان بينا شود * كارهاى زشتشان زيبا شود 4695 كار جمله نيك همچون زر شود * آن دل چون سنگشان گوهر شود آنكه شد مقبول مردان خدا * هرچه جويد « 1 » يابد اندر دو سرا آنچه او را حاصل آيد زان شهان * كى توان آورد در شرح و بيان 4698 كس مگر آن را ببيند بىحجاب * چون خدا بر وى كند اين فتح باب پس ولىاى را طلب كن در جهان * بو كه اندر دستت افتد ناگهان گر ترا در جان بود تمييز راست * نيك دانى كيست كو مرد خداست 4701 در ميان مردمان آن مرد را * دانيش نيكو و بگزينى چو ما همچو صراف نكو اندر جهان * نقد را از قلب بشناسى عيان زر كه لحم‌آلود گشت و شد سياه * صافيش دانى يقين بىاشتباه 4704 همچنان‌كه خويش يا فرزند تو * كو بود هم يار و هم پيوند تو گر بگرداند به قصد آن « 2 » جامه را * تا تو نشناسى ورا زان جامه‌ها كى غلط افتى چو بينى دانيش * بلكه خوانى پيش خود بنشانيش 4707 گر به صد صورت نمايد خويش را * نيك داند مرد حق درويش را همچو مولانا شه شاهان دين * قطب قطبان لب ارباب يقين
هامش
( 1 ) - مج : خواهد ( 2 ) - مج : او