جمله را خواهد بدن آخر فنا * نيست ايشان را رهى اندر بقا
4683 جانها كه بودهاند آنجا قديم * پيش ازين عالم در آن دريا مقيم
عالِماند ايشان كه عالَم حادث است * آن جهان باقى و دايم ماكث است
وان گروهى كز بخار عالماند * گرچه در دنيا ز نسل آدماند
4686 گر شدى هريك نبينى را مطيع * پندشان را نيك گشتندى سميع
از نماز و روزه و ذكر آن فريق * مىشدندى جمله زين معنى مفيق
چون نكردند آن و نشنيدند پند * جمله ماندند اين طرف در غل و بند
4689 پس در آخر حشر گردند اين گروه * تا كند جلوه بر ايشان آن شكوه
نيك و بد آنجا عيان پيدا شوند * نيكوان و الا ، بدان رسوا شوند
طالحان را جا شود قعر جحيم * صالحان را قصر و رفعت در نعيم
4692 دامن مردان اگر گيرند سخت * آن بدان را هم رسد اين نوع بخت
حالت بدشان شود آخر نكو * آورند از جان به سوى قبله رو
ديدههاى كورشان بينا شود * كارهاى زشتشان زيبا شود
4695 كار جمله نيك همچون زر شود * آن دل چون سنگشان گوهر شود
آنكه شد مقبول مردان خدا * هرچه جويد « 1 » يابد اندر دو سرا
آنچه او را حاصل آيد زان شهان * كى توان آورد در شرح و بيان
4698 كس مگر آن را ببيند بىحجاب * چون خدا بر وى كند اين فتح باب
پس ولىاى را طلب كن در جهان * بو كه اندر دستت افتد ناگهان
گر ترا در جان بود تمييز راست * نيك دانى كيست كو مرد خداست
4701 در ميان مردمان آن مرد را * دانيش نيكو و بگزينى چو ما
همچو صراف نكو اندر جهان * نقد را از قلب بشناسى عيان
زر كه لحمآلود گشت و شد سياه * صافيش دانى يقين بىاشتباه
4704 همچنانكه خويش يا فرزند تو * كو بود هم يار و هم پيوند تو
گر بگرداند به قصد آن « 2 » جامه را * تا تو نشناسى ورا زان جامهها
كى غلط افتى چو بينى دانيش * بلكه خوانى پيش خود بنشانيش
4707 گر به صد صورت نمايد خويش را * نيك داند مرد حق درويش را
همچو مولانا شه شاهان دين * قطب قطبان لب ارباب يقين
هامش
( 1 ) - مج : خواهد
( 2 ) - مج : او