تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 210

مساهمون:

ص٢١٠
گر دو صد نعمت نهى در پيششان * بىخبر باشند « 1 » از آن حلوا و خوان چشمهاشان باز و زان اعمى و دور * نيستشان هرگز از آن لذت سرور 4617 خلق حيوان‌اند اگرچه ناطق‌اند * كور و نادان از جمال خالق‌اند صورت محض‌اند و از معنى بعيد * بىاثر جمله از آن پند و وعيد چون درخت خشك بىبرگند و بار * مىنيابند از بهار جان ثمار 4620 از حيات بىثبات مستعار * زنده اينجا همچو سبزه از بهار چند روزى باشد آن سبزى او * كى بماند دايما نغزى او خشك گردد از دى و گردد فنا * ماند آن سبزى به صحرا بينوا 4623 زندگى خلق اغلب همچنين * نيست گردند از اجل زير « 2 » زمين چون دى آمد اين اجل بيدار باش * زين حيات عاريه بيزار باش زندگىاى جو كه باشى بىخطر * از دى مرگ و ز آفات سفر « 3 » 4626 زنده از حق باش تا مانى مدام * زين خودى شو نيست چون مردان تمام زندگى كز خواب و خور باشد فناست * زندگى كز عشق حق آيد بقاست « 4 » روز و شب خو كن به طاعت چون ملك * تا پرى بعد از اجل فوق « 5 » فلك « 6 » 4629 با ملك در ذكر و طاعت يار شو * از فجور و معصيت بيزار شو انس با حق گير و طاعت را فزا * تا بهشت وصل يا بى در جزا با چنين عمرى كه شادى با غم است * گاه از آنت زخم و گاهى مرهم است 4632 با چنين عمرى كه آن قلب است و دون * هست اندر چنگ نيك و بد زبون عمر نقد سرمدى آور به دست * تا ابد مانى رهد جانت ز شست كين نخواهد ماند و خواهد شد فنا * همچو جان كز تن همىگردد جدا 4635 جمله صورت‌ها شود فانى يقين * زير و بالا ز آسمان و از زمين عمر بعضى كم بود بعضى فزون * جملگان گردند آخر سرنگون همچنان‌كه اهل خانه مىروند * خانه‌ها مىماند اينجا روز چند 4638 هم همىگردند ويران خانه‌ها * آن‌چنان‌كه اهل خانه اى فتى همچنين در آخر اين خانه جهان * هم شود ويران يقين دان بىگمان
هامش
( 1 ) - مج : باشد ( 2 ) - اساس : زبر ( 3 ) - مج : سقر ( 4 ) - مج : زندگى عشق بىچون را بقاست ( 5 ) - مج : سوى ( 6 ) - اين بيت با بيت بالايى در مج جابه‌جا درج شده است .