گر دو صد نعمت نهى در پيششان * بىخبر باشند « 1 » از آن حلوا و خوان
چشمهاشان باز و زان اعمى و دور * نيستشان هرگز از آن لذت سرور
4617 خلق حيواناند اگرچه ناطقاند * كور و نادان از جمال خالقاند
صورت محضاند و از معنى بعيد * بىاثر جمله از آن پند و وعيد
چون درخت خشك بىبرگند و بار * مىنيابند از بهار جان ثمار
4620 از حيات بىثبات مستعار * زنده اينجا همچو سبزه از بهار
چند روزى باشد آن سبزى او * كى بماند دايما نغزى او
خشك گردد از دى و گردد فنا * ماند آن سبزى به صحرا بينوا
4623 زندگى خلق اغلب همچنين * نيست گردند از اجل زير « 2 » زمين
چون دى آمد اين اجل بيدار باش * زين حيات عاريه بيزار باش
زندگىاى جو كه باشى بىخطر * از دى مرگ و ز آفات سفر « 3 »
4626 زنده از حق باش تا مانى مدام * زين خودى شو نيست چون مردان تمام
زندگى كز خواب و خور باشد فناست * زندگى كز عشق حق آيد بقاست « 4 »
روز و شب خو كن به طاعت چون ملك * تا پرى بعد از اجل فوق « 5 » فلك « 6 »
4629 با ملك در ذكر و طاعت يار شو * از فجور و معصيت بيزار شو
انس با حق گير و طاعت را فزا * تا بهشت وصل يا بى در جزا
با چنين عمرى كه شادى با غم است * گاه از آنت زخم و گاهى مرهم است
4632 با چنين عمرى كه آن قلب است و دون * هست اندر چنگ نيك و بد زبون
عمر نقد سرمدى آور به دست * تا ابد مانى رهد جانت ز شست
كين نخواهد ماند و خواهد شد فنا * همچو جان كز تن همىگردد جدا
4635 جمله صورتها شود فانى يقين * زير و بالا ز آسمان و از زمين
عمر بعضى كم بود بعضى فزون * جملگان گردند آخر سرنگون
همچنانكه اهل خانه مىروند * خانهها مىماند اينجا روز چند
4638 هم همىگردند ويران خانهها * آنچنانكه اهل خانه اى فتى
همچنين در آخر اين خانه جهان * هم شود ويران يقين دان بىگمان
هامش
( 1 ) - مج : باشد
( 2 ) - اساس : زبر
( 3 ) - مج : سقر
( 4 ) - مج : زندگى عشق بىچون را بقاست
( 5 ) - مج : سوى
( 6 ) - اين بيت با بيت بالايى در مج جابهجا درج شده است .