بنگر اندر مرگ عين زندگى * در فناى هست خود پايندگى
نيست مىشو پيش شيخ رهنما * تا ازو هستى بيابى در بقا
4590 مىكش از وى نور دانش دمبهدم * تا رهى ز اضداد اين شادى و غم
تا رهى از گرم و سرد « 1 » اين جهان * بىضد و بىند شوى آنسو روان
همچو سنگ لعل خوش زان آفتاب * هر دمى بپذير رنگ و نور و تاب
4593 تا شوى مبدل ز نورش دمبهدم * لعل گردى اندر آخر زان كرم
نى كه هر دم مىرود سنگى ز سنگ * مىبرد از تاب خور انوار و رنگ
هم تو از انوار « 2 » مردان خدا * لعل مىشو تا شود سنگى فنا
4596 نور را چون لعل دان اى مرد خام * سنگى نفس خودت را چون ظلام
چون پذيرى نور را از خور « 3 » تمام * همچو خور كل نور گردى بىغمام
علمشان را وصل كن در علم خود * تا شود افزون از آن دانش خرد
4599 دايما مشغول ايشان شو ز جان * ترك خود كن تا شوى بىخود روان
زين خودى خويشتن كلى ببر * تا كه گردى بىصدف زان بحر در
چون درختى را موصل مىكنند * طعم آن دو يك بود اى ارجمند
4602 هر دو يكسان مىدهد در باغ بر * فرق نبود اندر آن هر دو ثمر
پس تو مىبايد كه عين او شوى * يك صفت گردى ز خود بيرون روى
تا نگردى كل فنا از خود تمام * كى نمايد ماه معنى بىغمام
4605 تا نگردى او تو خامى اين طرف * عين او شو تا بيابى آن شرف
تا دوى خيزد نماند غير يك * تا شوى صافى رهى از درد شك
تا نگويد جان انا الحق در وصال * دان كه دورى زان جمال وزان كمال
4608 تا نگردى عين او راه اندرى * كى رسى در وى چو از خود نگذرى
تا چنين رتبت نيابى از خدا * پس يقين دان كز خدايى تو جدا
ضد و ند را چون به بىچون راه نيست * هركه زان بيرون نشد آگاه نيست
4611 محو او بايد شدن تا وارهى * ورنه زان منزل بمانده در رهى
سر اين معنى ز خلقان هست دور * زانكه بىحظاند ازين همچون ستور
با ستور از كاه و جو گو اى پسر * چونكه جمله زندهاند از خواب و خور
4614 نيستشان حظى ز نعمتهاى خلق * لايق كاه است و جو آن كام و حلق
هامش
( 1 ) - مج : گرم سردى
( 2 ) - مج : هم تو نيز از تاب
( 3 ) - مج : حق