كز هزاران يك تواند گفت او * زان عروج و زان بروج و زان علو
4566 اين ز صد يك گويد آن يك را دو صد * اين سوى نيكت برد آن سوى بد
گفت اين آرد سوى دار القرار * گفت آن اندر سعير و در شرار
گر گزينى صحبت مؤمن گزين * زانكه فكر و راى او باشد رزين « 1 »
4569 اصل چون صحبت بود اندر طريق * از دل و جان باش با مؤمن رفيق
صحبت مؤمن ترا مؤمن كند * در دل ار شكى بود موقن كند
غيبها را بر تو گرداند « 2 » عيان * تا شود پيدات اسرار نهان
4572 بخشدت پرها كه بر بالا پرى * گنجهاى روح از آن « 3 » مخزن برى
در زبان كى گنجد آن كز وى رسد * وحى تو بىواسطه زان حى رسد
آنچه از طاعت برند اصل صواب * حالى و آتى ز اجر و از ثواب
4575 زو دو صد چندان برى در هر دمى * شاديى يا بى كه نپذيرد غمى
اى خنك جانى كه در مردان گريخت * قطره جان را در آن يم برد و ريخت
دست در مردان زد و پا را فشرد * در هواى عشقشان جان را سپرد
4578 از خودى برخاست پيش از مرگ مرد * گشت جانش صاف و از وى رفت درد
[ در بيان اينكه ازين خودى بايد مردن و در تفسير حديث : الناس نيام . . . ]
در بيان آنكه ازين خودى و هستى مىبايد مردن زيرا زندگى حقيقى بعد از مرگ است كه : الناس نيام فاذا ماتوا انتبهوا .
خود ز مرگى زنده از اول قدم * تا شدى موجود از كتم عدم
اندرين ره زندگى از مردن است * هركه اين را مىنداند كودن است
4581 تا نگردى حال اول كل فنا * كى رسى در حال ديگر اى فتى
همچنين خوش مىنگر در هر قدم * كى رسيدى در وجودى بىعدم
تا نشد معدود در « 4 » تو مهر شير * كى شدى از نان و نعمتها خبير
4584 تا نشد معدوم اول آن صبا « 5 » * كى رسيدى در بلوغ و ارتقا
همچنان تا نگذرى از هر مقام * كى نهى اندر مقام نو تو گام
هرچه رفته است از تو آن را مرگ دان * پس ز مرگى زنده اندر هر زمان
4587 فكر كن نيك اندرين اى باخرد * تا ترا از جهل كلى واخرد
هامش
( 1 ) - رزين : استوار ، متين
( 2 ) - مج : كرد اندر
( 3 ) - مج : روح را
( 4 ) - مج : از
( 5 ) - صبا : صباوت ، كودكى