4476 چون نباشد آن خبر واقع چنان * گفته باشى گربه را شير ژيان
از « 1 » خطا كى يافت كس راه صواب * يا ز كفر و فاسقى اجر و ثواب
اين نبوده است و نباشد در جهان * كه كسى نقره برد از غير كان
4479 نقره را از معدن نقره بجوى * سوى هر كوهى و هر دشتى مپوى
چيز را زان كس بجوى كو دارد آن * سيم و زر را رو مجو از مفلسان
كى برى چيزى ز انبان تهى * چونكه از باد است آن را فربهى
4482 اين جهان را همچو انبانى بدان * پر ز باد و رو مجو باده از آن
ماند مفلس هركه از وى مال جست * مال آنكس يافت كز وى جست چست
چون غنا آنجاست اينجا عكس اوست * مغز بنمايد نباشد غير پوست
4485 هم چنان كه چشم مىبيند در آب * بىعدد استارگان و ماهتاب
گرچه بنمايد در آن نبود درو * اين جهان را همچنين مىدان نكو
هرچه بينى اندرو از وى مدان * عكس آن حسن است تابان در جهان
4488 هيچ از سايه نخواهى برد چيز * روز سايه شخص را جو اى عزيز
فرع را بگذار و اصلش را بجو * جز خيالى نيست اندر آب جو
زين خيالات آن حقيقت را بدان * تا ازين ره برده باشى سوى آن
4491 تا كه باشد رهبر تو آن خيال * سوى آن لطف و جمال و آن كمال
اى بجسته گنج را ز آنجا كه نيست * كى برى دُردانه زان دريا كه نيست
عمر را بفروختى ارزان به هيچ * بگذر از هيچ و در آن چندين مپيچ
4494 نازنين عمرى كه هست آن بىبها * بىعوض دادن ز جهل است و عمى
ديدهاى در جوى عكس باغ را * بگذر از رنگ و ببين صباغ را
نقش بگذار و بجو نقاش را * زانكه بىجانند جمله نقشها
4497 رو حقيقت را بجو تا جان برى * از خيال اين و آن مىشو برى
تا نگردى زين خيال آخر فنا * جو حقيقت را كه مانى در بقا
صنع را بگذار و در صانع نگر * هست در مصنوع ماندن صد خطر
4500 بهر آن شد صنع اينجا تا ترا * گردد آنجا سوى صانع رهنما
ور نباشد اينچنين مىدان كه تو * ماندهاى از راه در سفل از علو
صنع از صانع چو حبل آمد به پست * تا روى بالا قوى گيرش به دست
هامش
( 1 ) - مج : آن