4455 هر محالى پيش حق « 1 » نقد است و حال * قادر و مطلق ورا دان با كمال
پس درين قدرت تو عجز آور به پيش * بگذر از علم وز قدرتهاى خويش
علم و قدرت هرچه دارى زو بدان * پيش او رو نيست شو كلى ممان « 2 »
4458 چون نمانى آنگهى مانى يقين * در فنا يا بى بقا را اى گزين
جمله او را دان و ترك غير كن * خويش را بگذار و آنسو سير كن
هوشيارى را بهل « 3 » حيرت بخر * تا كه بىطاعت بيابى سر بر « 4 »
4461 حيرت از ديدار آيد ديده را * روشنايىها فزايد ديده را
پس تو حيرت جو نه دانش در رهش * تا شوى خاص الخواص درگهش
جمله طاعتها بود از بهر آن * تا ترا بخشد خدا حيرت بدان
4464 زانكه هرچه ضبط كردى در جهان * حق وراى آن بود مىدان عيان
چون نشان قرب حق حيرت بود * كى ترا بىحيرتى وصلت شود
رفتن راه خدا تغيير توست * نى « 5 » زبان و دانش و تقرير توست
4467 همچنانكه ميوه بر شاخ شجر * سير او تغيير شد از تاب خور
هر دمى مىگردد از حالى به حال * آن ثمر از خويش بىحرف و مقال
خاميش در پختگى پا مىنهد * مىشود پخته ز خامى مىرهد
4470 همچنان بايد كه باشد آدمى * در تبدل تا كه گردد آن دمى
ور نباشد اينچنين در راه نيست * هرچه گويد او از آن آگاه نيست
[ اگر قال را اعتبارى است بههرحال است ]
در بيان آنكه اگر قال را اعتبارى هست بههرحال است . چون قال را حال نباشد آن قال به كار « 6 » و چيزى نيرزد . سخنى را كه عاقلان گوش مىكنند و مىشنوند به اوميد آن مىشنوند كه واقع است و چون واقع نباشد به چه كار آيد ، و دروغ را چه مقدار و قيمت باشد .
هست گفتن بهر اعلام اى پسر * تا كند واقف ترا از خير و شر
4473 ورنه بىگفتن بود خود « 7 » دل روان * دايم اندر سير باشد كامران
قال تو بىحال كل باشد دروغ * در چنان قالى كجا يا بى فروغ
هيچ باشد قال و هم تقرير تو * هرچه گويى كژ بود تفسير تو
هامش
( 1 ) - مج : او
( 2 ) - مج : تمام
( 3 ) - مج : بده
( 4 ) - بر : ثمره ، ميوه / آغوش ، سينه .
( 5 ) - مج : بى
( 6 ) - مج : به كار نيايد
( 7 ) - مج : خو