جملگان از تيغ لا فانى شوند * صادقان در ظل ما باقى بوند
4413 آنكه ما را شد بود باقى به ما * در پناه ما بماند دايما
باشد او زنده ز ما بىاين جهان * همچو كندر بحر زنده ماهيان
ماهيان را قوت از دريا بود * جمله را مقصود از دريا شود
4416 خانه و ايوانشان دريا بود * لوت و پوت و نانشان دريا بود
غير آب بحر اگرچه شكر است * پيششان از زهر هم ناخوشتر است
ما ز حقيم آمده اندر جهان * باز بايد سوى حق گشتن روان
4419 ارجعوا فرمود حق اندر كلام * پس ببايد كرد رجعت و السلام
فرع هر اصلى به سوى اصل خود * بىقرار است و دو اسپه مىدود
بره داند مادر خود را عيان * سوى هر ميشى نمىگردد روان
4422 در ميان گله سوى او رود * در پى مادر به هر سو مىدود « 1 »
گر تو زان اصلى و زان نورى چرا * همچو حيوان مىروى سوى چرا
روى هر سو مىكنى « 2 » و آن سوى نى * در مشامت هيچ از آن گل بوى نى
4425 مىشود فهم اين كزان بيگانهاى * مانده خالى از شكر همچون نبى
گر بدى در تو شكر چون نيشكر * همچو هيمه كى شدى جايت شرر
نيشكر را نى مزند اهل مزه * غير را سوزند بىرحم و بزه « 3 »
4428 بىشكر نىها مقيم آذرند * دستهدسته سوى گلخن مىبرند
زانكه جز آن را نمىشايند هيچ * نيشكر را گير و در باقى مپيچ
[ مثال خلق مثال نى است ، نى پرشكر مؤمن و نى خالى حيوان ]
در بيان آنكه خلقان مثال نىهايند ، هر نيى كه پرشكر است او مؤمن است ، و هر نيى كه خالى است او حيوان است ، و هر نيى كه پر از معصيت و انكار است او كافر است ، سر به سر « 4 » خار است . پس خلق همه اگرچه به صورت آدميانند ، ايشان را يكسان نبايد ديدن . هركه چاشنيى و مذاقى دارد نيشكر را از غير نيشكر تواند تميز كردن ، و هركه ندارد همه را يكسان خواهد ديدن . لاجرم از شكر محروم ماند .
[ آدمى از حق پر است و به همين دليل او را نمىبيند ]
و در تقرير آنكه آدمى از حق پر است و هرچه درو هست آن صورت و معنى همه از حق است .
چشمبندى بين كه آنچه شب و روز با آدمى است نمىداند « 5 » و نمىبيند . و آنچه ازو دور دور است مثل علم نجوم و جوهرشناسى و هندسه و غير آن ، ازين جنس بىحد و عد مىبيند و مىداند عجب چشمبندى
هامش
( 1 ) - مج : سويى دود
( 2 ) - مج : مىروى
( 3 ) - مج : سوزند و بىزخم و بزه
( 4 ) - مج : سراسر
( 5 ) - مج : نمىماند