و سحرى است كه از قهر حق در آدمى پيدا شده است . تا دور دور را مىبيند و مىداند ، و نزديك نزديك را نمىبيند و نمىشناسد .
نيشكر مؤمن بود او را گزين * غير او خالى بود با او مشين
4431 گرچه دارد نقش نى در ظاهر او * باطنش خالى است زو شكر مجو
صورت مانندگى رهزن شده است * پرده جان نقشهاى تن شده است
هر تنى زنده ز جانى ديگر است * جان اين از جان آن بالاتر است
4434 هست جانها را مراتب بىعدد * هر يكى را كار و بارى از احد
چون تن زنده ببيند آدمى * از حجب پندارد او هست آن دمى
زان خدا آويخت اينجا پردهها * تا بماند نيك و بد پنهان ز ما
4437 تا بود مخفى ز خلق اسرار غيب * نى هنر گردد عيان بر كس نه عيب
تا كه فردا يوم دين در حشرگاه * بر همه ظاهر شود نيك و تباه
پرده صورتهاست چون گردد فنا * رو نمايد بىحجابى غيبها
4440 ديدن اينجا غيب را دستور نيست * گرچه نزديكست و از ما دور نيست
جمله خود اينجاست اندر تن چو جان * زوست زنده هم قوالب هم روان
با چنين آميزش و قربت خدا * چون نخواهد مىنمايد آن جدا
4443 چيزها كز تو بود دور و بعيد * بىحجابت مىشود فاش و پديد
و آنچه مقرون است با تو دايما * هست از چشمت هميشه در خفا
بىخبر از جان و جان اندر تو است * چيست جان و كى ورا كرده است هست
4446 پيش حق جانت قبول و يا رد است * اى عجب چون است نيكو بايدست
ز آنچه اندر تست و نزديكى بدان * جاهلى و غافلى نيكو بدان
و آنكه دور است از تو چون چرخ و نجوم « 1 » * گشتهاى دانا بران از بخت شوم
4449 ز آنچه بايسته است و كار آيد ترا * كور و نادانى و غافل دايما
زنده و دانا ز حقى وز خرى * اين گمان دور از چه مىبرى
دور مىبينى چنان نزديك را * مىكنى حل نكتهاى باريك را
4452 آنكه از حبل الوريد او اقرب است * جمله اجزات را زو مشرب است
اينچنين نزديك را بينى تو دور * در ظلامى پهلوى درياى نور
قدرت حق زين فزون باشد بدان * كآنچه با توست از تواش دارد نهان
هامش
( 1 ) - مج : چرخ نجوم