4386 زانكه روى كاله « 1 » سوى مشترى است * چون نباشد مشترى حق زو برى است
نيست در عاشق به جز معشوق كس * اوست تنها اندر آن آيينه بس
چونكه در دل اوست كى گويد ز غير * اوست تنها مىكند در خويش سير
4389 جملگى خود اوست كو ديده ترا * تا ورا تنها ببينى دايما
پس رو از حق ديده جو حق را مجو * زانكه حق پيداست در سفل و علو
غير او خود نيست چيزى در جهان * زير و بالا اوست پيدا و نهان
4392 پر ازويى همچنانكه خم از آب * زوست در تو هم سؤال و هم جواب
هرچه دارى ظاهر و باطن ازوست * از بد و از نيك و از مغز و ز پوست
تا به گردن اندر آبى اى عمو * غرقهاى در آب و گويى آب كو
4395 تو كجايى آب اينجا حاضر است * گوش و چشمت زو سميع و ناظر است
ليك بر تو جهل و كورى غالب است * نفس دونت غير حق را طالب است
زانكه تو دونى و دون را طالبى * زاده خاكى ز شيرش « 2 » حالبى « 3 »
4398 چشم و گوشت جانب مطلوب توست * چون ز خاكى خاك دون مطلوب توست
گر جهان گردد پر از شهد و شكر * سگ خورد مردار و جويد زان بتر
اين جهان مردار و جويانش سگان * راست فرمود اين پيمبر در بيان
4401 مرد دنيا هست از عقبى نفور * باشد از مردار دنيا در سرور
هر گروهى را جدا قوتى ز حق * پيش طالب غير حق خوار و خلق
جمله در خسرند غير آنكه او * سوى حق دارد ز جان پيوسته رو
4404 جاى او بالاى هر مخلوق شد * از همه بگذشت و بر عيوق شد
كار طاعت دارد و باقى هباست * اى خنك جانى كه رويش با خداست
غير وجه حق در آخر هالك است * اوست باقى كو قبول مالك است
4407 حق براى مرحمت گفت اينكه تو * راه دين گيرى و روآرى به دو
چون نخواهد ماند غير ذات من * دست اندر دامن فضلم بزن
تا بمانى و نگردى تو هلاك * گو كه بيزارم خدايا از سواك
4410 هين گريز اندر من و بگسل ز غير * سوى من مىكن به عشق و صدق سير
حصن تو چون مىشوم ايمن شوى * بىفنايى در بقا ساكن شوى
هامش
( 1 ) - كاله : كالا
( 2 ) - مج : سيرش
( 3 ) - حالب : دوشنده شير ، صفت فاعلى از حلب