تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 200

مساهمون:

ص٢٠٠
4386 زانكه روى كاله « 1 » سوى مشترى است * چون نباشد مشترى حق زو برى است نيست در عاشق به جز معشوق كس * اوست تنها اندر آن آيينه بس چونكه در دل اوست كى گويد ز غير * اوست تنها مىكند در خويش سير 4389 جملگى خود اوست كو ديده ترا * تا ورا تنها ببينى دايما پس رو از حق ديده جو حق را مجو * زانكه حق پيداست در سفل و علو غير او خود نيست چيزى در جهان * زير و بالا اوست پيدا و نهان 4392 پر ازويى همچنان‌كه خم از آب * زوست در تو هم سؤال و هم جواب هرچه دارى ظاهر و باطن ازوست * از بد و از نيك و از مغز و ز پوست تا به گردن اندر آبى اى عمو * غرقه‌اى در آب و گويى آب كو 4395 تو كجايى آب اينجا حاضر است * گوش و چشمت زو سميع و ناظر است ليك بر تو جهل و كورى غالب است * نفس دونت غير حق را طالب است زانكه تو دونى و دون را طالبى * زاده خاكى ز شيرش « 2 » حالبى « 3 » 4398 چشم و گوشت جانب مطلوب توست * چون ز خاكى خاك دون مطلوب توست گر جهان گردد پر از شهد و شكر * سگ خورد مردار و جويد زان بتر اين جهان مردار و جويانش سگان * راست فرمود اين پيمبر در بيان 4401 مرد دنيا هست از عقبى نفور * باشد از مردار دنيا در سرور هر گروهى را جدا قوتى ز حق * پيش طالب غير حق خوار و خلق جمله در خسرند غير آنكه او * سوى حق دارد ز جان پيوسته رو 4404 جاى او بالاى هر مخلوق شد * از همه بگذشت و بر عيوق شد كار طاعت دارد و باقى هباست * اى خنك جانى كه رويش با خداست غير وجه حق در آخر هالك است * اوست باقى كو قبول مالك است 4407 حق براى مرحمت گفت اينكه تو * راه دين گيرى و روآرى به دو چون نخواهد ماند غير ذات من * دست اندر دامن فضلم بزن تا بمانى و نگردى تو هلاك * گو كه بيزارم خدايا از سواك 4410 هين گريز اندر من و بگسل ز غير * سوى من مىكن به عشق و صدق سير حصن تو چون مىشوم ايمن شوى * بىفنايى در بقا ساكن شوى
هامش
( 1 ) - كاله : كالا ( 2 ) - مج : سيرش ( 3 ) - حالب : دوشنده شير ، صفت فاعلى از حلب