4359 كيست حسنش را محبتر در جهان * او بود بگزيده پيشش بىگمان
زان دل مؤمن بود منظور حق * كه نباشد اندرو جز نور حق
غير آن دل از خدا بيگانه است * زانكه اندر دام و بند دانه است
4362 هست دنيا دام و دانه ذوقهاش * خلق اندر دام مانده مبتلاش
مبتلاى منصب و كالا و زر * جملگان را برده آن سودا ز سر
غرق اين درياى مظلم گشتهاند * خويشتن را اندرين غم كشتهاند
4365 كسب ما چند است و امشب چه خوريم * حظ خود از ترش و شيرين چون بريم
گه به كام از كسب و دلشاد از مراد * گاه پر از غم ز بىكسبى و زاد
گاه ترسانند از مرگ و عذاب * چون شود احوال ما وقت حساب
4368 كار او دارد كه جويان حق است * در طلب از سابقان او اسبق است « 1 »
گشته فارغ از چنين انديشهها * ايمن و بىخوف از رنج و بلا
شاكر و ذاكر در آن ظل ظليل * گشته از خوبى انيس آن جليل
4371 حق جميل است و محب للجمال * هركه حق را يافت ماند بىزوال
پس دل مؤمن از آن مطلوب اوست * كه هميشه دوستى حق دروست
در دلى كه نيست آن مهر و ولا * هيچگونه ننگرد در وى خدا
4374 جويد آن دل را كه جويانش بود * خواهد آن را كز ازل آتش بود
همچنانكه خلق پويان مىشوند * دوست را هر سوى جويان مىشوند
قدر رغبت با كسان رغبت كنند * چون نبينند آن ز خود « 2 » نفرت كنند
4377 با چنين نقص و فنا هر آدمى * چون نبيند حب نجويد همدمى
چونكه مهر و قدر خود بيند رود * سوى هر يار و به وى همدم شود
چون نبيند از وى آن گردد نفور * همچنانكه ديو بگريزد ز حور
4380 هيچ آنكس را نيارد در شمر * هم نخواهد كافكند به روى نظر
همچنين مىكن قياس اين حال را * ترك كن اينجا تو قيل و قال را
حال خود را بين كه نقدى يا كه قلب * اندر آن بيشه چو شيرى يا چو كلب
4383 قدر ميلت قدر دارى آن طرف * هر كرا ميلش فزون يابد شرف
و آنكسىكه گشت كلى ميل او * غير ميلان نيست به روى تاى مو
سر به سر هستى او ميلان شده است * اينچنين كس دان كه از خاصان بدست
هامش
( 1 ) - مج : سابق است
( 2 ) - مج : ز هم