4332 مرد حق را دايما سير آن بود * سير او بىحد و بىپايان بود
سير او بعد از اجل باشد چنان * كه بدش پيش از اجل اندر جهان
زانكه صنع حق ندارد منتها * دمبهدم بيند جهانى نو جدا
4335 بعد مردن خود نمىماند عمل * آن چهسان سير است بين بعد از اجل
پس يقين دان بىعمل سيران بود * جانها را بىبدن جولان بود
آن گروهى را كه شد اين حال نقد * خوش گشاده شد عقيدهشان « 1 » ز عقد
4338 موت قبل الموت اينجاشان نمود * حق بر ايشان اين در دولت گشود
بىزراعت تخم دولت كاشتند * بىدرودن كشت را برداشتند
شرح اين را گر كنم حيران شوند * همچو مجنون بىسر و سامان شوند
4341 رمز گفتم هركه او را فهم هست * دل بر آنچه مىببايد بست بست
وان عمل را چون نباشد اعتقاد * هست بىحاصل چو خيك پر ز باد
ور بود هر دو به هم بهتر بود * با عقيده آن عمل درخور بود
4344 هر دو را يك حكم باشد پيش حق * صدق چون تمر و عمل همچون طبق
پيش شاهان برطبق نعمت برند * تا عوض سيم و زر و خلعت برند
ور برندش بىطبق مردود نيست * زانكه رد آن ز حق موعود نيست
4347 معتقد را داده وعده كردگار * كو بود مقبول در روز شمار
كه به ايمان آخر او ملحق شود * پيش ذريات اهل دل رود
شخص با ايمان رسد در اوليا * چون بود ايمان و صدقش بىريا
4350 گفت أَلْحَقْنا بِهِمْ اندر كلام * چون بود ايمان رسد مؤمن بكام
اصل ايمان است چون آن اصل هست * جاى او بالا بود دايم نه پست
در عمل باشد به ايمانش قرين * چون ملك پرد به چرخ هفتمين
4353 اعتقاد راست منظور خداست * از چنان دل نور حق خود كى جداست
آينه حق است بىشك اعتقاد * كاندرو بيند رخ خود آن جواد
پس بود آن آينه مقصود « 2 » او * كه همىبيند جمال خود درو
4356 زان گزيند بر همه درويش را * كه بود خواهان هميشه خويش را
مرد درويش آينه يزدان بود * حسن حق زان آينه تابان بود
يك بود آئينه و آئينهجو * زانكه غير خود نمىبيند درو
هامش
( 1 ) - مج : زان
( 2 ) - مج : معشوق