تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 198

مساهمون:

ص١٩٨
4332 مرد حق را دايما سير آن بود * سير او بىحد و بىپايان بود سير او بعد از اجل باشد چنان * كه بدش پيش از اجل اندر جهان زانكه صنع حق ندارد منتها * دم‌به‌دم بيند جهانى نو جدا 4335 بعد مردن خود نمىماند عمل * آن چه‌سان سير است بين بعد از اجل پس يقين دان بىعمل سيران بود * جان‌ها را بىبدن جولان بود آن گروهى را كه شد اين حال نقد * خوش گشاده شد عقيده‌شان « 1 » ز عقد 4338 موت قبل الموت اينجاشان نمود * حق بر ايشان اين در دولت گشود بىزراعت تخم دولت كاشتند * بىدرودن كشت را برداشتند شرح اين را گر كنم حيران شوند * همچو مجنون بىسر و سامان شوند 4341 رمز گفتم هركه او را فهم هست * دل بر آنچه مىببايد بست بست وان عمل را چون نباشد اعتقاد * هست بىحاصل چو خيك پر ز باد ور بود هر دو به هم بهتر بود * با عقيده آن عمل درخور بود 4344 هر دو را يك حكم باشد پيش حق * صدق چون تمر و عمل همچون طبق پيش شاهان برطبق نعمت برند * تا عوض سيم و زر و خلعت برند ور برندش بىطبق مردود نيست * زانكه رد آن ز حق موعود نيست 4347 معتقد را داده وعده كردگار * كو بود مقبول در روز شمار كه به ايمان آخر او ملحق شود * پيش ذريات اهل دل رود شخص با ايمان رسد در اوليا * چون بود ايمان و صدقش بىريا 4350 گفت أَلْحَقْنا بِهِمْ اندر كلام * چون بود ايمان رسد مؤمن بكام اصل ايمان است چون آن اصل هست * جاى او بالا بود دايم نه پست در عمل باشد به ايمانش قرين * چون ملك پرد به چرخ هفتمين 4353 اعتقاد راست منظور خداست * از چنان دل نور حق خود كى جداست آينه حق است بىشك اعتقاد * كاندرو بيند رخ خود آن جواد پس بود آن آينه مقصود « 2 » او * كه همىبيند جمال خود درو 4356 زان گزيند بر همه درويش را * كه بود خواهان هميشه خويش را مرد درويش آينه يزدان بود * حسن حق زان آينه تابان بود يك بود آئينه و آئينه‌جو * زانكه غير خود نمىبيند درو
هامش
( 1 ) - مج : زان ( 2 ) - مج : معشوق