اعتقاد پاك را دل دان يقين * گرچه دل گفته است رب العالمين
لفظ دل فرمود و بودش زان مراد * اندرون شخص حق را اعتقاد
4308 پس عقيده راست دار اندر سلوك * تا شوى آخر ز سلك آن ملوك
اعتقاد اندر دلت حق مىنهد * تا ترا از باغ جان برها دهد
برخورى از خود چه دارى اعتقاد * يا بى از حق صد نوال و افتقاد
4311 اين عمل فرع است و اصل آن اعتقاد * اين عمل همچون تن و جان اعتقاد
جسم زنده دايما از جان بود * جسم بىجان بىگمان ويران بود
اعتقادت چون نباشد آن عمل * دان كه مردود است چون سيم دغل
4314 ز اعتقاد و صدق و طاعتهاى ما * مىشود مقبول پيش كبريا
اعتقاد بىعمل آيد به كار * باشد آن را قدر نزد كردگار
مركب آمد اعتقاد و جهد زين * شرح اين بشنو كه تا گردد مبين
4317 اسب بىزين بر نشستن مىتوان * رفتن از منزل به منزل خوشروان
ليك خود بر زين اگر گردى سوار « 1 » * ره نبرى هيچگون مانى ز كار
ور بود هر دو يقين بهتر بود * اسب را چون زين بود بافر بود
4320 چون گواه است اين عمل بر اعتقاد * هست عالم بر همه رب العباد
بىگواهى عالم است اسرار را * خيرها بخشد به حشر ابرار را
از خدا خود كى بود « 2 » پوشيده چيز * پيش او پيداست هر خوار و عزيز
4323 بىتن و هستى شود او را سفر * در جهان جان به سوى آن مقر « 3 »
از عمل مقصود آمد اعتقاد * تا شود افزون درون اين عباد
تا شود پرورده آن از فعل خير * تا عقيده بىبدن آيد به سير
4326 همچو طفلى كو بريده شد ز شير * گرددش در نان و در طعمه مسير
تا خورد صد گون طعام و نعمت او * تا شود بىشير مادر لقمهجو
سير صد نوع است يك نوعش مدان * مىنمايد سير تن با سير جان
4329 سوى هر حظى بود سيرى دگر * سير زرگر كى بود چون كفشگر
سير ظالم در بدى و سير عدل * هست اندر نيكوى و نشر فضل
چون نظر بخشد خدا بينى تو آن * پس نظر خواه از خدا دايم ز جان
هامش
( 1 ) - مج : دارى سوار ، اساس : كردى سؤال ، هيچكدام مفيد معنى نيست ، پس به صورت مندرج در متن تصحيح شد .
( 2 ) - مج : شود
( 3 ) - اين بيت بعد از دو بيت ديگر در مج آمده است .