پس غرض بوده است معنى نى صور * جوى معنى را و از صورت گذر
4281 هر يكى را وصلتى اندر بقا * هر يكى را حاصلى زان ارتقا
بىعدد باشد مقامات سنى * گشته هريك از غناى « 1 » حق غنى
يافته هريك به قدر خود مقام * برده هريك لايق صدقش مرام
4284 همچنان كاندر جهان خلق خدا * هر يكى را هست احوالى جدا
خانومان اين از آن ديگر فزون * يك بود در گنج و يك در كنج تون
دارد آن يك زيور و زر بىعدد * وين دگر ز [ ا ] فلاس شسته بر نمد
4287 و آن يكى را نيست در خانه حصير * وين يكى را بستر و بالش حرير
و آن يكى را نقل و نعمت بر سرير * وين يكى را نيست خود نان شعير
همچنين اندر جهان لامكان * در بلاد بىزوال جاودان
4290 دارد آنجا هر يكى كارى دگر * هر يكى را شغل و بازارى دگر
فرق بىحد در ميان مردمان * بر مراتب از زمين تا آسمان
اهل دنيا را مراتب چون بود * گرچه خود اين پيش آن بس دون بود
4293 آن مراتب كاندر آن عالم بود * فرق آن ز ابليس تا آدم بود
آن مراتب سوى جنت مىبرد * اين مراتب سوى محنت مىبرد
اهل آن را گرچه رو سوى خداست * ليك هر جان را مقام او جدا است
4296 اين مقامات و درج در ره بود * ليك در منزل عدد وحدت شود
نى درج ماند از آن پس نى مقام * بىعدد واحد بماند و السلام
آن گروهى كين چنين شد حالشان « 2 » * بىتفاوت يك بود اجلالشان
4299 يك بوند ايشان اگر باشند صد * جمله را چون هست وصلت با احد
جمله گشته نور اندر بحر نور * با همه نزديك و هم از جمله دور
زنده زيشان در جهان هر نيك و بد * يك شده مقبول و يك مخذول و رد
4302 واصلان را بىتعدد يك بدان * چون چنين دانى شوى ز ايشان عيان
اعتقادت چون بود از صدق راست « 3 » * دان كه آن اقبال و دولت مر تراست
اعتقاد راست چون در دل بود * جمله مقصودت ز حق حاصل شود
4305 چون نظر بر « 4 » دل بود حق را مدام * پس تو دل را راست « 5 » گردان اى همام
هامش
( 1 ) - مج : عنا
( 2 ) - مج : جانشان
( 3 ) - مج : صدق و راست
( 4 ) - مج : در
( 5 ) - مج : پاك