ما اصابك من حسن گفته خدا * از من استت آن حسن « 1 » با خويش آ
4230 سيئه كآيد ز خود مىدان يقين * باشد آن از نفس تو نيكو ببين
نيك را از حق بدان بد را ز خود * چون چنين دانى ز حق غفران رسد
نفس را كام از هوا و شهوت است * چون شود بىكام اندر شكوت است
4233 چون به كام او رود دايم مراد * نفس بد باشد ز كام خويش شاد
دانه مىبيند نبيند دام را * همچو دانه دان يقين هر كام را
كام همچون دانه را دام است نار * كام تن را ترك كن اى مرد كار
4236 كام دل را لذّت از طاعت بود * هر دم از طاعت ورا راحت شود
مرد نفسانى به عكس اين بود * كام او را معصيت آيين بود
كام نفسانى به دوزخ مىبرد * كام روحانى ز جنت مىخورد
4239 اين به اسفل مىبرد آن بر علا * اين برد زير زمين آن بر سما
آن دهد شاهى و ملك جاودان * وين دهد حرص و غرور و جنس آن
آن رود در مقعد صدق احد * وين بماند در جهنم تا ابد
4242 اين برد از حق چنين و آنچنان * رو قَسَمْنا بَيْنَهُمْ ز آيت بخوان
شد بدان را جاى در بحر سياه * نيكوان را بحر نورى از إله
بحر لطف و بحر قهر اندر جهان * در ميانشان برزخ لا يَبْغِيانِ 4245 هر دو دريا متصل يك جا به هم * همچنان كندر درون شادى و غم
اين دو در يك آدمى روز و شبان * گشته چون آب روان دايم دوان
شادى و غم هر دو همچون زيت و آب * مىنياميزند اندر هيچ باب
4248 هيچ شادى غم نمىگردد درو * همچو آب اندر تن همچون سبو
هر دو باهم همچو آب و روغناند * مىنياميزند و بر هم مىزنند
عقل را و نفس را مىدان چنين * باطنا دورند و در ظاهر قرين
4251 عقل اندر دانش و تن درخورش * هر يكى را نوع ديگر پرورش
هر يكى را كار و بارى لايقش * لايق هر كله آمد سايقش « 2 »
لايق پاها بود كفش اديم « 3 » * لايق سرها بود تاج عظيم
4254 از سليمان همچنين رو تا به مور * هست فرق بىحد اما مرد كور
هامش
( 1 ) - مج : « حسن » را ندارد
( 2 ) - سايق : سوقدهنده ، راننده
( 3 ) - اديم : چرم خوشبو ، پوست دباغىشده