تخطي إلى المحتوى الرئيسي

انتها نامه ( فارسى ) — صفحة 193

مساهمون:

ص١٩٣
اندرين بودم كه ناگه حق به من * روى بنمود و شدم پاك از محن 4203 غصه و رنج و محن ناچيز شد * گرچه جان در صد غم و صد رنج بد رنج و غم كل رفت و شادى رو نمود * حق ز رحمت بر من آن در را گشود شد مرا معلوم و دانستم يقين * كز جدايى بود جان اندوهگين 4206 چون به حق پيوست از غم پاك شد * از زمين وارست و بر افلاك شد جان‌ها در غم ازآن‌رو خسته‌اند * كين طرف در دام دنيا بسته‌اند بىخدا جانهاى خلقان در غم‌اند * جملگان اندر فراقش بر هم‌اند 4209 دست بر اسباب دنيا مىزنند * هركسى بر گرد چيزى مىتنند از علاج جان چو طفلان غافلند * لاجرم جمله چو حيوان آفل‌اند درد جان از بعد حق آمد يقين * تا نگردد جان به وصل حق قرين 4212 رنج و غم از جان نخواهد گشت دور * پس ز غير حق شدن بايد نفور جوى حق را تا رهد جانت ز غم * تا شفا يابد ز هر رنج و الم خود چه سحر است اينكه مىدانيم ما * كين طرف رنج است و آن‌سو گنج‌ها 4215 داد حق قدرت كه ما سويش رويم * همچو تيرى آن طرف پران شويم مانده در جسميم و بسته در ظلام * مىكنيم افغان و زارى زين سقام « 1 » خيره و حيران درين حال اى عجب « 2 » * اين چه‌سان بند است بر مردم ز رب 4218 قدرت و عجزى به هم در يك محل * دست و پايش سخت مانده در وحل « 3 » دارد آن قدرت كز آنجا بگذرد * خويشتن را در مقام خود برد با چنان قدرت عجب اين عجز چيست * گرنه سحر است آن بگو منعش ز كيست 4221 پس ببايد راه زارى را گرفت * دايماً از صدق بارى را گرفت با دل پرسوز و چشم اشك‌بار * ناله كردن با خدا ليل و نهار تا كند رحمت و زان بند عظيم * وارهاند از كرم رب كريم 4224 جويد او قوّت كه برد راه را * خواند اندر هر قدم اللّه را تا ز رحمت حق ورا قوت دهد * تا به عون حق قدم در ره نهد چون بدان قوّت رود در راه راست * شكر حق گويد كه توفيق از خداست 4227 سود خود را از خدا داند يقين * وان زبان را بيند از نفس مهين خير و طاعت را ز حق داند مدام * جرم و عصيان را ز نفس خويش كام
هامش
( 1 ) - سقام : بيمارى ، دردمندى ( 2 ) - مج : حال عجب ( 3 ) - وحل : گل و لاى ، منجلاب